یادداشت ها - او همه جا همراه من بود
صدايى را كه مىشنوى، صداى «صُور اسرافيل» است كه به گوش همه مىرسد و روح به جسم آنها بر مىگردد.
من هم بايد از جاى خويش برخيزم، همه انسانها زنده شدهاند و از قبرهاى خود بيرون آمدهاند.
قيامت بر پا شده است، چه غوغايى است.
نگاه كن، آيا او را مىشناسى؟
آن جوان زيبا را مىگويم كه همراه من از قبرم بيرون آمد و اكنون در مقابل من ايستاده است، نگاه كن صورتش مثل ماه
مىدرخشد.
من كه او را نمىشناسم، شما چطور؟
ترس و وحشت، همه وجودم را فرا گرفته است، عجب روزى است امروز فرشتگانى كه هيچ گناهى ندارند سخت
نگرانند، پس واى به حال من.
چه غوغايى است، همه از هم فرار مىكنند مادر از فرزند، برادر از برادر، هر كسى به فكر خويش است !
كاش من در اينجا يك دوست و آشنايى داشتم كه به من كمك مىكرد.
آتش جهنّم زبانه مىكشد و همه از شرّ آن به خدا پناه مىبرند.
حسابرسى آغاز مىشود؛ عدهاى به سوى بهشت حركت كردهاند و عدهاى را هم به سوى جهنّم مىبرند.
نام مرا مىخوانند و بايد به پاى ميزان اعمال بروم، خدايا من چه خواهم كرد؟
حركت مىكنم و به هر آشنايى كه برخورد مىكنم مىبينم كه آن چنان گرفتار است كه به من توجّهى نمىكند.
حالا من چه كنم؟
در هنگام حسابرسى چه جوابى بدهم؟
نگاهم به شعلههاى آتش جهنّم مىافتد و ترس تمام وجودم را فرا مىگيرد !
اما ناگهان همان جوان زيبا كنار من مىآيد و با مهربانى تمام به من مىگويد:
نترس، ناراحت نباش، من در همه جا با تو هستم !
نمىدانم اين سخن او چه بود كه چنين در دل من اثر كرد و مرا آرام ساخت؛ آرى نفس او نفس خدايى بود كه اين چنين
باعث آرامش قلب من شد.
هر كجا كه ترس وجودم را فرا مىگيرد نگاهم به آن جوان مىافتد كه همراه من است، از من دلجويى مىكند و با سخن
خويش مايه آرامش من مىشود.
شكر خدا، حسابرسى من تمام مىشود و برگه ورود به بهشت را به دستم مىدهند.
من به سوى بهشت حركت مىكنم؛ اما هنوز هم مىترسم !
براى اينكه بايد از پل صراط عبور كنم، نگاه مىكنم همان جوان زيبا را در جلوى خود مىبينم.
هر كجا او برود من هم مىروم؛ پا جاى پاى او مىگذارم و به سلامتى از پل صراط عبور مىكنم.
اين بوى خوش از كجاست كه مرا اين چنين مدهوش خود مىكند؟
مثل اينكه بوى بهشت است؟
آرى درست حدس زدهام، بوى بهشت است كه به مشامم مىرسد.
نگاه كن، آن درهايى را كه مىبينى درهاى بهشت است.
اينجا ديگر خاطرم جمع مىشود و با خود مىگويم، خوب است از اين جوان سؤال كنم كه تو كيستى كه با مهربانى با من
برخورد كردى؟
من رو به آن دوست جوان خود مىكنم و از او مىپرسم:
تو چه همراه خوبى بودى و همواره باعث شادى و سرور من شدى، آيا مىشود خودت را معرفى كنى تا من تو را بشناسم؟
آن جوان زيبا، رو به من مىكند و مىگويد:
يادت هست در دنيا، برادران مؤن خود را شاد ساختى !
من همان شادمانىاى هستم كه در دل آن مؤنان، ايجاد كردى !
خداوند مرا به اين صورت در آورد تا در سختترين شرايط (لحظه خروج از قبر تا ورود به بهشت)، باعث شادمانى تو شوم.
خواننده محترم، داستانى كه براى شما نقل كردم برگرفته از حديث امام صادق مىباشد.
بيا تا زنده هستيم و فرصت داريم هنگامى كه دوستان مؤن خود را مىبينيم با روى خوش و لبخند با آنان برخورد كنيم
و سعى كنيم تا شادمانى را به آنان هديه كنيم. باشد كه در روز قيامت همان جوان زيبا، شادى و آرامش را به ما ارزانى بدارد.
تعداد بازديد: 36

