عکس روز

کتاب قصه معراج

کتاب قصه معراج

ورود به سایت

نام کاربری:
کلمه عبور:

عضویت در وب سایت

یادداشت ها - او همه جا همراه من بود

قسمتی از کتاب لطفا لبخند بزنید - نویسنده مهدی خدامیان - فصل 4

او همه جا همراه من بودصدايى را كه مى‏شنوى، صداى «صُور اسرافيل» است كه به گوش همه مى‏رسد و روح به جسم آنها بر مى‏گردد.
من هم بايد از جاى خويش برخيزم، همه انسان‏ها زنده شده‏اند و از قبرهاى خود بيرون آمده‏اند.
قيامت بر پا شده است، چه غوغايى است.
نگاه كن، آيا او را مى‏شناسى؟
آن جوان زيبا را مى‏گويم كه همراه من از قبرم بيرون آمد و اكنون در مقابل من ايستاده است، نگاه كن صورتش مثل ماه
مى‏درخشد.
من كه او را نمى‏شناسم، شما چطور؟
ترس و وحشت، همه وجودم را فرا گرفته است، عجب روزى است امروز فرشتگانى كه هيچ گناهى ندارند سخت
نگرانند، پس واى به حال من.
چه غوغايى است، همه از هم فرار مى‏كنند مادر از فرزند، برادر از برادر، هر كسى به فكر خويش است !
كاش من در اينجا يك دوست و آشنايى داشتم كه به من كمك مى‏كرد.
آتش جهنّم زبانه مى‏كشد و همه از شرّ آن به خدا پناه مى‏برند.
حسابرسى آغاز مى‏شود؛ عده‏اى به سوى بهشت حركت كرده‏اند و عده‏اى را هم به سوى جهنّم مى‏برند.
نام مرا مى‏خوانند و بايد به پاى ميزان اعمال بروم، خدايا من چه خواهم كرد؟
حركت مى‏كنم و به هر آشنايى كه برخورد مى‏كنم مى‏بينم كه آن چنان گرفتار است كه به من توجّهى نمى‏كند.
حالا من چه كنم؟
در هنگام حسابرسى چه جوابى بدهم؟
نگاهم به شعله‏هاى آتش جهنّم مى‏افتد و ترس تمام وجودم را فرا مى‏گيرد !
اما ناگهان همان جوان زيبا كنار من مى‏آيد و با مهربانى تمام به من مى‏گويد:
نترس، ناراحت نباش، من در همه جا با تو هستم !
نمى‏دانم اين سخن او چه بود كه چنين در دل من اثر كرد و مرا آرام ساخت؛ آرى نفس او نفس خدايى بود كه اين چنين
باعث آرامش قلب من شد.
هر كجا كه ترس وجودم را فرا مى‏گيرد نگاهم به آن جوان مى‏افتد كه همراه من است، از من دلجويى مى‏كند و با سخن
خويش مايه آرامش من مى‏شود.
شكر خدا، حسابرسى من تمام مى‏شود و برگه ورود به بهشت را به دستم مى‏دهند.
من به سوى بهشت حركت مى‏كنم؛ اما هنوز هم مى‏ترسم !
براى اينكه بايد از پل صراط عبور كنم، نگاه مى‏كنم همان جوان زيبا را در جلوى خود مى‏بينم.
هر كجا او برود من هم مى‏روم؛ پا جاى پاى او مى‏گذارم و به سلامتى از پل صراط عبور مى‏كنم.
اين بوى خوش از كجاست كه مرا اين چنين مدهوش خود مى‏كند؟
مثل اينكه بوى بهشت است؟

آرى درست حدس زده‏ام، بوى بهشت است كه به مشامم مى‏رسد.
نگاه كن، آن درهايى را كه مى‏بينى درهاى بهشت است.
اينجا ديگر خاطرم جمع مى‏شود و با خود مى‏گويم، خوب است از اين جوان سؤال كنم كه تو كيستى كه با مهربانى با من
برخورد كردى؟
من رو به آن دوست جوان خود مى‏كنم و از او مى‏پرسم:
تو چه همراه خوبى بودى و همواره باعث شادى و سرور من شدى، آيا مى‏شود خودت را معرفى كنى تا من تو را بشناسم؟
آن جوان زيبا، رو به من مى‏كند و مى‏گويد:
يادت هست در دنيا، برادران مؤن خود را شاد ساختى !
من همان شادمانى‏اى هستم كه در دل آن مؤنان، ايجاد كردى !
خداوند مرا به اين صورت در آورد تا در سخت‏ترين شرايط (لحظه خروج از قبر تا ورود به بهشت)، باعث شادمانى تو شوم.
خواننده محترم، داستانى كه براى شما نقل كردم برگرفته از حديث امام صادق مى‏باشد.
بيا تا زنده هستيم و فرصت داريم هنگامى كه دوستان مؤن خود را مى‏بينيم با روى خوش و لبخند با آنان برخورد كنيم
و سعى كنيم تا شادمانى را به آنان هديه كنيم. باشد كه در روز قيامت همان جوان زيبا، شادى و آرامش را به ما ارزانى بدارد.

تعداد بازديد: 36