یادداشت ها - کتاب سرزمین یاس نوشته مهدی خدامیان آرانی
جهت خرید کتاب ها در تهران با انتشارات هاتف تماس بگیرید:
تهران - خ انقلاب - روبروی دانشگاه - خ 12 فروردین - کوچه بهشت آیین - پلاک 9 - تلفن: 66415420
تبریز : کتابسرای دریا - تلفن: 5531363
مشهد: انتشارات عصر ظهور تلفن: 2244144
قم- کتابکده دانشگاهی تلفن 7744697 و نشر وثوق تلفن 09122522377
____________________________________________________________________________________________________
قسمتی از متن کتاب
بسم الله الرحمن الرحیم
مى دانم كه دوست دارى «فدك» را بيشتر بشناسى، زيرا تو با اين نام آشنا هستى و مىخواهى از رازهاى آن با خبر شوى.
قصّه فدك، قصّه ديروز نيست، قصّه تمام روزهاى شيعه است. فدك، پرچمى است كه خدا براى فاطمهعليها السلام برافراشته است.
اين كتاب مىخواهد براى تو از فدك بگويد، همان سرزمينِ ياسى كه براى هميشه زنده و جاويد است.
قصّه فدك با قصّه خيبر گره خورده است. آماده باش تا با هم به مدينه سفر كنيم و همراه پيامبرصلى الله عليه وآله به سوى سرزمين خيبر برويم.
در آنجا معجزه بزرگ مولايمان علىعليه السلام را مىبينيم كه چگونه قلعه خيبر را فتح مىكند. بعد به سوى سرزمين فدك مىرويم تا بوىِ گل ياس را با تمام وجودمان حس كنيم. سپس به مدينه برمىگرديم تا مهمان خانه فاطمهعليها السلام بشويم و اين سخن خدا را بشنويم: «فدك از آنِ فاطمه است».
ما دفترِ تاريخ را باز مىكنيم و در ميان 212 كتاب تحقيقى - عربى به جستجوى حقيقت مىپردازيم .
با من همراه باش ! زيرا تنها سرمايه من همراهى توست، رفيق!
مهدى خُدّاميان آرانى
قم، خرداد 88
__________________________________________________
فصل اول :
- راست مىگويى! آيا خودت اين حرف را شنيدى؟
- آرى، يهوديان خيبر در حال جمع كردن نيرو هستند و به زودى به اين شهر هجوم خواهند آورد.
- تو اين خبر را از كجا به دست آوردى؟
- من از سرزمين شام مىآيم. در بين راه از صحرانشينان اين خبر را شنيدم.
اين گفتگوى من با يكى از مردم مدينه است. او از حمله يهوديان خيلى ترسيده است. شما كه غريبه نيستيد، خود من هم كمى ترس دارم. اين هم از شانسِ من بود كه هنوز نيامده خبر حمله را بشنوم!
بعد از مدّتها چشم انتظارى به مدينه آمدم. حالا كه خدا اين سفر را قسمتم كرد، نمىدانم آيا خواهم توانست دوباره به ايران عزيز برگردم يا نه؟
راستى، مرا ببخشيد، يادم رفت بگويم: الآن در ماه محرم سال هفتم هجرى هستم. من از تو مىخواهم در اين كتاب همسفر من باشى. من به سفرى تاريخى آمدهام.
اختيار با توست. مىتوانى در همان حال و هواىِ خودت بمانى، كتاب را ببندى و مرا تنها بگذارى.
مثل اين كه نمىخواهى دل مرا بشكنى. قربان مرام تو رفيقِ خوب!
راستش را بخواهى من خيلى دعا كردم تا همسفرى مثل تو پيدا كنم. حالا كه آمدى، آيا موافقى با هم به مسجد پيامبر برويم؟
ما بايد هر چه زودتر خبر حمله يهود را به پيامبر بدهيم. پيامبر بايد براى مقابله با اين حمله تصميمى بگيرند.
به سوى مسجد مىرويم، از در اصلى مسجد وارد مىشويم و كنار ستونى مىنشينيم.
تا اذان ظهر فرصت زيادى نمانده است. آيا آن جوان را مىبينى كه آنجا ايستاده است؟ او بلال است، مؤذّن پيامبر.
اللَّه اكبر!
صداىِ اذان بلال است، حالا ديگر پيامبر به مسجد مىآيد. بلند شو! پيامبر وارد مسجد مىشود. نسيم مىوزد و بوى گل محمّدى همه جا را پر كرده است. تو به چهره پيامبر مىنگرى. آفتاب را به تماشا نشستهاى!
پيامبر به همه سلام مىكند و در محراب قرار مىگيرد و نماز بر پا مىشود. همراه ديگران به پيامبر اقتدا مىكنيم، نمازى كه ما را به معراج مىبرد.
نماز كه تمام مىشود من منتظر مىمانم تا مسجد خلوت شود و خبر حمله يهود را به پيامبر بگويم؛ امّا مىبينم كه يك نفر از جا برمىخيزد و با صداى بلند مىگويد: «اى رسول خدا! يهوديان خيبر براى جنگ با ما آماده مىشوند، آنها با قبيلههاى مختلف در حال گفتگو هستند، آنها مىخواهند با لشكر بزرگى به جنگ ما بيايند».
مثل اين كه خيلىها از حمله يهود با خبر شدهاند. بعضى از مردم با شنيدن اين خبر خيلى ترسيدهاند. آخر مسلمانان چگونه خواهند توانست در مقابل يهود مقاومت كنند؟
* * *
تو رو به من مىكنى و مىگويى:
- اين يهوديان خيبر كيستند؟ سرزمين خيبر كجاست؟
- نمىدانم.
- چرا آنها مىخواهند به مدينه حمله كنند؟
- نمىدانم.
- تو ديگر چه نويسندهاى هستى!
- من كه از همان اوّل به تو گفتم: چند روزى بيشتر نيست كه به اينجا آمدهام.
نگاهى به اطراف مىكنى. زيرِ آن درخت خرما پيرمردى را مىبينى. از من مىخواهى تا پيش او برويم و از او بخواهيم تا در مورد سرزمين خيبر براى ما توضيح بدهد.
با هم به سوى درخت خرما مىرويم. به پيرمرد سلام مىكنيم و كنارش مىنشينيم. منتظر هستى تا من سؤال كنم:
- پدر جان! آيا شما امروز ظهر در مسجد پيامبر بودى؟
- آرى.
- پس تو هم خبر حمله اهل خيبر را شنيدهاى؟
- آرى. خدا خودش شرّ آنها را از سر ما كوتاه كند.
- آيا مىشود براى ما در مورد آنها سخن بگوييد.
پيرمرد قبول مىكند و شروع مىكند كه از گذشتههاى دور سخن بگويد:
خيلى سالها قبل، يهوديان در شام زندگى مىكردند، آنها در كتاب آسمانى خود خوانده بودند كه آخرين پيامبر خدا در سرزمين حجاز ظهور خواهد كرد. براى همين آنها از شام به اين سرزمين مهاجرت كردند. آنها مىخواستند اوّلين كسانى باشند كه به آن پيامبر ايمان مىآورند.
عدّهاى از آنها در همين مدينه كه آن روزها «يثرب» نام داشت ساكن شدند، گروهى هم در "خيبر" كه آب و هواى بهترى نسبت به اينجا دارد منزل كردند.
آنها در آن سرزمين، هفت قلعه محكم ساختند تا از حملههاى عربهاى بيابانگرد در امان باشند و به همين جهت آن سرزمين "خيبر" نام گرفت.
در آن زمان تمامى مردم اين سرزمين بتپرست بودند. آنها به بتپرستان مىگفتند: «به زودى پيامبرى در اين سرزمين ظهور مىكند و به بتپرستى پايان مىدهد».
ساليان سال گذشت تا اين كه محمّد به پيامبرى رسيد و به اين شهر هجرت كرد؛ امّا متاسّفانه نه تنها يهوديان به محمّد ايمان نياوردند بلكه به او حسد هم ورزيده و با او دشمنى كردند.
آنها در سال قبل به يارى بتپرستان مكّه رفتند و با سپاه بزرگى به مدينه حمله ور شدند؛ امّا هموطنِ شما، سلمان فارسى به پيامبر پيشنهاد كندن خندق را داد و ما دور شهر را خندق كنديم و خداوند ما را يارى كرد و ما در آن جنگ پيروز شديم. بعد از آن ديگر شرّ يهوديانى كه نزديك مدينه بودند از سرِ ما كوتاه شد.
اكنون منطقه خيبر، مركز تجمع يهود شده است و آنها با اسلام دشمنى مىكنند و مىخواهند با لشكر بزرگ بيست هزار نفرى به مدينه حمله كنند.
خدايا! تو خودت آنها را نابود كن!
همسفرم!
آيا تو هم با من موافقى كه اين پيرمرد اطّلاعات خوبى در مورد يهوديان به ما داد؟
ما بايد از او تشكّر كنيم.
* * *
گويا در مسجد خبرهايى است. عجله كن، بايد برويم ببينيم آنجا چه خبر است.
يكى از مسلمانان دارد سخن مىگويد. او براى جمع آورى اطّلاعات به اطراف مدينه رفته بود و ساعتى پيش بازگشته است. او رو به پيامبر مىكند و مىگويد: «يهوديان خيبر مشغول جمعآورى نيرو هستند. آنها با مردم سرزمين فَدَك گفتگو كردهاند و از آنها قول يارى گرفتهاند».
دفعه اوّلى است كه نام اين سرزمين را مىشنوم. فدك ديگر كجاست؟
فكر مىكنم بايد سراغ همان پيرمرد برويم. نگاه كن، او هم به مسجد آمده است. كنار آن ستون نشسته است. پيش او مىرويم و او برايمان مىگويد: «سرزمين فدك در غرب سرزمين خيبر واقع شده است و سرزمينى بسيار حاصلخيز است. مردم آنجا نيز يهودى هستند و براى همين است كه آنها مىخواهند به يارى همكيشان خود بروند».
همه نگاهها به درِ مسجد خيره مىشود، مردى با عجله به سوى پيامبر مىآيد، سلام مىكند و مىگويد: «اى رسول خدا! قبيله غَطَفان نيز با مردم خيبر همپيمان شدهاند و قرار شده است با چهار هزار جنگجو به يارى آنها بروند».
من با خود مىگويم: حتماً اين قبيله هم يهودى هستند كه به يارى مردم خيبر مىروند؛ امّا وقتى با پيرمرد صحبت مىكنم متوجّه مىشوم كه قبيله غَطَفان، بت پرست هستند و به خاطر وعدههاى يهوديان مىخواهند به جنگ با اسلام بيايند.
سرزمين خيبر بسيار حاصلخيز است و خرماى آن بسيار مرغوب.
اهل خيبر به قبيله غَطَفان وعده دادهاند كه اگر در اين جنگ شركت كنند محصول يك سال خرماى خيبر را به آنها بدهند.
مگر خرماى خيبر چقدر است كه آنها حاضر هستند به خاطر آن، همه جنگجويان خود را به ميدان مبارزه آورند؟
اگر بخواهى خرماى خيبر را بار بزنيم نياز به چهل هزار شتر داريم. هر شتر به راحتى مىتواند دويست كيلو خرما حمل كند. پس حدود هشت هزار تُن خرما، پاداشى است كه يهوديان خيبر به قبيله غَطَفان وعده دادهاند. اگر هر كيلو خرما را فقط هزار تومان حساب كنيم، به مبلغ هشت ميليارد تومان مىرسيم.
آيا اين پول نمىتواند جنگجويان غَطَفان را وسوسه كند تا به جنگ اسلام بيايند؟
علماى خيبر مىدانند كه محمّد، پيامبر خداست. آنها نشانههاى پيامبر اسلام را در تورات خواندهاند؛ امّا اگر بخواهند مسلمان بشوند رياست خود را از دست مىدهند.
آنها يك عمر آقايى كردهاند، مردم، ساليان سال، دست آنها را بوسيدهاند! آنها با بهانههاى مختلف دسترنج مردم را غارت كرده و همچون پادشاهان زندگى كردهاند. چگونه پيرو كسى شوند كه زندگى سادهاى دارد و بر روى خاك مىنشيند؟
پيامبر اسلام فرش خانهاش حصير است و غذاى ساده مىخورد و لباسش همانند لباس فقيران است.
اكنون آنها مىخواهند از رشد اسلام جلوگيرى كنند. آنها در سخنرانىهاى خود در خيبر، جنگ با پيامبر را به عنوان بهترين راه تقرّب به خدا معرّفى مىكنند. آنها مىدانند اين آخرين فرصت براى آنها مىباشد و براى همين تمام تلاش خود را انجام مىدهند. جنگ بزرگى در راه است. خدا خودش به خير گرداند!
* * *
پيامبر در مسجد نشسته است. عدّهاى از يارانش گرد او حلقه زدهاند. پيامبر با آنها در مورد حمله يهود مشورت مىكند. به راستى براى مقابله با تهديد يهوديان چه بايد كرد؟
هر كسى نظرى مىدهد، پيامبر به سخن همه گوش مىكند، او هميشه در اين گونه مسائل با ديگران مشورت مىكند.
آيا بايد صبر كنيم تا سپاه دشمن به مدينه برسد و مانند جنگ خندق، از شهر دفاع كنيم؟
گروهى معتقدند كه ما بايد حالت تهاجمى داشته باشيم. ما بايد هر چه زودتر به خيبر حمله ببريم و درس خوبى به آنها بدهيم.
امّا آيا ما توان مقابله با سپاه مشترك خيبر، فدك و غَطَفان را داريم؟ اين سؤالى است كه ذهن همه را به خود مشغول كرده است.
همه منتظر هستند تا پيامبر نظر خودش را اعلام كند. سكوت بر مجلس حكمفرما شده است. همه به پيامبر نگاه مىكنند.
پيامبر سر خود را بالا مىگيرد و مىگويد: فردا صبح به سوى خيبر حركت خواهيم كرد.
صداى «اللَّه اكبر» در تمام مسجد مىپيچد. همه آمادگى خود را اعلام مىدارند: «ما تا پاى جان در راه اسلام فداكارى مىكنيم».
مردم به سوى خانهها مىروند تا شمشيرهاى خود را آماده كنند. چند وقتى است كه شمشيرها بدون استفاده ماندهاند و بايد آنها را صيقل زد تا آماده جنگ با دشمنان بشوند.
پيامبر هنوز در مسجد است، او بايد فرماندهاى را براى دفاع از شهر مدينه انتخاب كند. نبايد شهر را از همه نيروها خالى كرد، ممكن است بتپرستان فرصت را غنيمت بشمارند و به شهر حمله كنند.
پيامبر براى مدّتى كه در شهر نيست، «سباع» را براى جانشينى خود انتخاب مىكند.
نگاه كن! «سِباع» در حضور پيامبر است و با دقّت به دستور پيامبر گوش مىكند، او بايد از شهر مدينه با كمترين نيرو محافظت كند. زنان و كودكان نياز به امنيت دارند، هيچ كس نبايد جرأت حمله و غارت شهر را داشته باشد.
فصل دوم
- بلند شو! چقدر مىخوابى! با تو هستم!
- چه مىگويى! چرا نمىگذارى بخوابم؟
- من رفتم. اگر كمى دير كنى از قافله جا مىمانى. لشكر اسلام حركت كرد.
- واى! اصلاً يادم نبود.
از جا بلند مىشوم، حق با توست. مردم آماده حركت هستند. هنوز آفتاب طلوع نكرده است. سريع نماز مىخوانم و مىآيم.
كجايى همسفر خوبم؟
تو در صف اوّل لشكر ايستادهاى! آفرين بر تو! شمشيرى در دست گرفتهاى.
لشكر آماده حركت است. من مىخواهم آمارى از اين لشكر داشته باشم: دويست نفر سواره نظام و بقيّه كه هزار و چهارصد نفر هستند پياده نظام مىباشند.
آنجا را نگاه كن، اين خانمها اينجا چه مىكنند؟ خوب است بروم از خودشان سؤال كنم:
- ببخشيد، خانمهاى محترم! آيا مىدانيد ما داريم به جنگ مىرويم؟
- بله. مىدانيم.
- پس شما كجا مىآييد؟
- ما همراه اين لشكر مىآييم تا در هنگام جنگ از مجروحان پرستارى كرده و آنها را مداوا كنيم.
خورشيد از افق طلوع مىكند و همه منتظر هستند تا پيامبر دستور حركت را بدهد.
در انتظار رسيدن علمدار مىمانيم، هيچ لشكرى، بدون پرچم و علامت مخصوص خود حركت نمىكند.
پيامبر پرچمى را در دست گرفته است. نسيم مىوزد و پرچم را تكان مىدهد، به راستى اين پرچم چقدر زيباست!
خيلىها آرزو دارند كه پيامبر اين پرچم را به دست آنها بدهد. پيامبر جلو مىآيد و نگاهى به ياران خود مىكند، او علىعليه السلام را صدا مىزند و پرچم را به دست او مىدهد.
فقط او شايستگى علمدارى دارد. اين پرچم حقطلبى و حق جويى است. مگر مىشود در دست ديگرى باشد؟ اين پرچم يك تاريخ است، يك خط سير است، گذشته را به آينده متصل مىكند.
پرچمى كه سرانجامش به دست آخرين منجى خواهد بود، همان منجى كه از نسل علىعليه السلام است!
علىعليه السلام جلو لشكر مىرود، همه بايد پشت سر او حركت كنند، بانگ «اللَّه اكبر» در فضا مىپيچد و لشكر، شهر مدينه را ترك مىكند.
خيبر در شمال مدينه واقع شده است و ما بايد حدود 120 كيلومتر راه برويم.
آرى، مردم فَدَك و قبيله غَطَفان با يهوديان خيبر همپيمان شدهاند. اگر لشكر اسلام به سوى آنها برود، سپاه بزرگ خيبر، فدك و غَطَفان تشكيل خواهد شد.
ما بايد قبل از تشكيل لشكر بزرگ به خيبر برسيم. براى همين از يك راه فرعى مىرويم تا به جاسوسان يهود برخورد نكنيم.
بعد از طىّ مسافتى، پيامبر عَبّاد را به حضور مىطلبد.
اكنون تو از من سؤال مىكنى: عَبّاد كيست؟
آنجا را نگاه كن! آن جوان كه به سوى پيامبر مىآيد، عَبّاد است. او يكى از شجاعترين ياران پيامبر است و پيامبر به او علاقه زيادى دارد. او دوست دارد جانش را در راه اسلام فدا كند.
فكر مىكنم كه پيامبر مىخواهد مأموريّت مهمّى را به او بدهد. پيامبر رو به عَبّاد مىكند و از او مىخواهد تا همراه دو نفر از دوستانش به سوى سرزمين خيبر حركت كنند و موقعيّت دشمن را شناسايى كنند واگر خبر تازهاى به دست آوردند سريع گزارش دهند.
عَبّاد دو نفر از دوستانش را كه اين سرزمين را مثل كفِ دست خود مىشناسند انتخاب مىكند و به سوى خيبر حركت مىكند.
* * *
- چرا اينجا ايستادهاى و مرا نگاه مىكنى؟ بايد دنبال عَبّاد برويم!
- خيلى خوب، سوار اسبت شو و بيا.
با هم در دل بيابان به پيش مىتازيم و خود را عَبّاد مىرسانيم. ساعتى مىگذرد، نصف روز است كه در راه هستيم. هم تشنهايم هم گرسنه!
در آنجا چند درخت مىبينم. حتماً در آنجا آب هست. خدا كند عَبّاد دستور توقف بدهد.
خدا را شكر! عَبّاد تصميم گرفته در اينجا استراحت كوتاهى بكند. نماز ظهر نزديك است.
سريع وضو مىگيريم و پشت سر عَبّاد نماز مىخوانيم. بعد از نماز سفره مختصرى پهن مىشود. نان و خرما ناهار امروز ماست!
نسيم مىوزد و آرامشِ صحرا تو را به فكر فرو برده است.
ناگهان عَبّاد از جا برمىخيزد، سريع سوار اسب مىشود و شمشير از غلاف برمىكشد. ياران او هم به سرعت به دنبال او مىروند. چه خبر شده است؟
تو نگاهى به دور دست مىكنى. مىگويى: آنجا را نگاه كن! آن سوار را مىبينى كه دارد فرار مىكند؟
آرى، حق با توست. عَبّاد به دنبال آن سوار به پيش مىتازد. آيا موفّق خواهد شد به او برسد؟
شمشير در دست عَبّاد و يارانش مىچرخد، چرا عَبّاد مىخواهد آن سوار را دستگير كند؟ مگر او چه كرده است؟
سرانجام عَبّاد موفّق مىشود؛ او را دستگير كرده و به اين سو مىآورد.
عَبّاد به او رو مىكند و مىگويد:
- كيستى و در اين بيابان چه مىكنى؟
- من چوپان هستم كه گلّه شترى را براى چرا آوردهام.
- پس گلّه شتر تو كجا هستند؟
- گلّه شتر را گم كردهام. آن گلّه، همه هستى من بود، لحظهاى زير سايه درختى خوابم برد. ديگر آنها را نديدم! شما شترهاى مرا نديديد؟
- آيا از سرزمين خيبر خبرى دارى؟
- آرى، چند روز پيش آنجا بودم.
- در آنجا چه خبر بود؟
- همه در حال بسيج نيروهاى خود هستند. قرار است مردم فدك و قبيله غَطَفان هم به يارى آنها بيايند. همه با هم پيمان بستهاند تا آخرين نفس مبارزه كنند. هيچ كس نمىتواند آنها را شكست بدهد.
- ديگر چه خبر؟
- يهوديان خيبر در قلعههاى محكم خود پناه گرفتهاند و آب و آذوقه به اندازه چندين سال ذخيره كردهاند. اگر كسى آنها را هم محاصره كند كار بى فايدهاى كرده است. كوهها را نگاه كن، هميشه بودهاند، هستند و خواهند بود. قلعههاى خيبر چون كوه استوارند!
مرد نگاهى به من مىكند، وقتى مىبيند كه من ترسيدهام خنده مرموزى مىكند. به راستى ما به جنگ كسانى مىرويم كه در آمادگى كامل هستند. تعداد نيروهاى آنها بيش از ده برابر ما مىباشد. دژهايى نفوذ ناپذيرى دارند.حتّى محاصره آنها هم هيچ فايدهاى نخواهد داشت.
امّا بر خلاف من، عَبّاد هيچ ترسى به دل ندارد، او چيزى مىداند كه من نمىدانم.
ناگهان عَبّاد شمشير خود را بالا مىآورد و فرياد مىزند:
- اى نمك به حرام! جاسوسى يهوديان را مىكنى! چگونه يك عرب حاضر مىشود جاسوس يهوديان باشد؟ خيال مىكنى مىتوانى مرا فريب بدهى! راستش را مىگويى يا اين كه...
- باشد، راستش را مىگويم! امانم بده!
- تو در امان هستى؛ زود حرف بزن.
- آرى، من جاسوس يهوديان خيبر هستم. من داشتم به خيبر مىرفتم تا خبر آمدن لشكر اسلام را به آنها بدهم. من مامور بودم تا تعداد نيروها و وضعيّت لشكر اسلام را براى يهود ببرم. آنها در مقابل اين كار به من پول بسيار زيادى داده بودند.
اكنون همه چيز روشن شد، من به هوش عَبّاد آفرين مىگويم. به او رو مىكنم و مىگويم:
- شما از كجا فهميديد كه اين مرد جاسوس يهود است؟
- اين مرد مىگفت چوپان است و شترهاى خود را گم كرده است.
- درسته.
- آقاى نويسنده! لباسهاى چوپان بايد بوى شتر بدهد نه بوى عطر! نگاهى به لباسهاى گرانقيمت اين مرد بكن! آيا اين لباس يك چوپان است.
- راست مىگويى!
- وقتى اين مرد عرب از قدرت نظامى يهود سخن گفت من ديگر يقين كردم كه او جاسوس يهود است و مىخواهد مطالبى به ما بگويد و به خيال خودش ما را بترساند. هيچ وقت يك عرب حاضر نمىشود از يهوديان دفاع كند.
اكنون كه اين مرد عرب خودش اعتراف كرده است. به راستى سزاى يك جاسوس چيست؟ امّا او اصلاً نمىترسد زيرا مىداند اگر مسلمانى به كسى امان بدهد هرگز امان خود را نمىشكند.
عَبّاد رو به ما مىكند از ما مىخواهد تا سريع حركت كنيم. بايد اين مرد را به نزد پيامبر ببريم.
* * *
خورشيد دارد غروب مىكند، لشكر اسلام بايد همين اطراف باشد.
آنجا را نگاه كن، آن سياهى را مىبينى. گويا لشكر اسلام در آنجا اتراق كرده است.
عَبّاد اوّلين كسى است كه به سوى پيامبر مىرود. همه نگاه مىكنند، اين مرد عرب كيست كه همراه او مىآيد؟ آنها نمىدانند كه او جاسوس يهود است.
عَبّاد به پيامبر سلام مىكند و مىگويد: «اين مرد عرب را در حالى كه به سوى خيبر مىرفت، دستگير كرديم. او جاسوس يهوديان است و مىخواست خبرِ حركت ما را براى يهوديان ببرد».
همين كه سخن عَبّاد به اينجا مىرسد، يك نفر از جا بلند مىشود فرياد مىزند: «بايد همين الآن اين جاسوس را اعدام كنيم! كسى كه جاسوسى براى يهود مىكند سزايش فقط مرگ است».
او كيست كه چنين فرياد مىزند؟ مگر ما در حضور پيامبر مهربانىها نيستيم؟ چرا او قبل از اين كه پيامبر سخنى بگويد اين چنين فرياد مىزند؟
آن مرد رو به عَبّاد مىكند و مىگويد: «معطّل چه هستى؟ چرا او را به قتل نمىرسانى؟».
عَبّاد در جواب مىگويد: «اى عُمَر! او مىخواسته كه خبرى را براى يهود ببرد؛ امّا هنوز كه اين كار را نكرده است. من به او امان دادهام و هرگز او را نمىكشم».
اكنون ديگر آن مرد غضبناك را شناختم، او عُمَر بن خَطّاب است و اعتراض دارد كه چرا عَبّاد به يك كافر بتپرست امان داده است. آخر وجود يك بتپرست در لشكر اسلام چه معنايى مىتواند داشته باشد؟ او بايد مسلمان شود و گر نه كشته خواهد شد؛ زيرا ما الآن در حالت جنگ هستيم. شرايط فعلى ما كاملاً استثنائى است.
همه منتظر هستند تا پيامبر نظر خود را بدهد. پيامبر رو به عَبّاد مىكند و مىگويد: «اين مرد را تحت مراقبت خود بگير و مواظبش باش».
من خيلى تعجّب مىكنم. پيامبر حتّى در اين شرايط جنگى، اين بتپرست را مجبور به مسلمان شدن نمىكند. او آزاد است. مىتواند مسلمان باشد، مىتواند بتپرست!
آن مرد مىخواست خبر آمدن لشكر اسلام را براى يهود ببرد؛ امّا اكنون كه عَبّاد به او امان داده است، پس جانش در امان است؛ امّا بايد خود عَبّاد مواظبش باشد تا مبادا خطايى از او سر نزند.
معمولاً وقتى فرماندهان لشكرها، جاسوسى را دستگير مىكنند، او را به قتل مىرسانند؛ امّا پيامبر دستور قتل اين جاسوسِ بتپرست را نمىدهد و اصلاً او را مجبور به مسلمان شدن هم نمىكند!
آيا فكر نمىكنى ما بايد پيامبر را دوباره بشناسيم؟
پيامبر مىخواهد با اين كار خود به همه تاريخ پيام بدهد كه اين لشكر براى مسلمان كردن يهوديان نمىرود! اين لشكر مىرود تا يهود را به جاى خود بنشاند. يهوديان بارها براى نابودى اسلام توطئه كردهاند. فقط پيامبر مىخواهد كارى كند كه آنها از دشمنى خود دست بكشند.
اكنون پيامبر به گروه ديگرى دستور مىدهند تا به سوى خيبر بروند و مواظب باشند تا جاسوسان، خبر آمدن ما را به خيبر نبرند.
خورشيد در حال غروب است، براى خواندن نماز توقف كوتاهى خواهيم داشت و بعد از نماز به حركت ادامه خواهيم داد. فرصت كم است و ما بايد هر چه زودتر خود را به خيبر برسانيم.
سكوت سرتاسر بيابان را فرا گرفته است و همه جا تاريك است و خستگى بر همه غلبه كرده است. اين لشكر از صبح تا به حال راه رفته است. هيچ كس ديگر ناى راه رفتن ندارد.
ناگهان صداى زيبايى به گوش مىرسد، يك نفر شعرِ حماسى مىخواند. اين شعر آن قدر زيباست كه همه را به شور و شوق مىآورد. گوش كن:
وَاللَّهِ لَوْلا أَنْتَ ما اهْتَدَيْنْا...
خدايا! اگر لطف تو نبود ما هرگز به نور ايمان هدايت نمىشديم. اگر تو نبودى ما حق را نمىشناختيم و نماز نمىخوانديم.
بار خدايا! پايدارى در راه خودت را به ما كرامت كن و ما را در اين راه، ثابت قدم بگردان.
او شعر حماسى خود را مىخواند. شورى در همه مىافتد. ديگر از خستگى هيچ خبرى نيست. آرى، اين هنر است كه مىتواند اين چنين در روح و جان انسان اثر كند.
همه مىخواهند بدانند اين هنرمند كيست كه چنين وقت شناس بود و با هنرش جانى تازه به همه داد.
در زير نور ماه، چهره خندان پيامبر هويداست. پيامبر دوست دارد اين شاعر را بشناسد.
نام او «عامِر» است، پسر سنان. پيامبر در حقّ او دعا مىكند و مىگويد: «خدايا! رحمت خود را بر او نازل كن».
كسانى كه اين دعاى پيامبر را مىشنوند مىفهمند كه عامر به زودى شهيد خواهد شد، زيرا همه مىدانند اگر پيامبر براى كسى، اين گونه دعا كند شهادت نصيبش مىشود!
صورت عامر از شادى مىدرخشد، همه به او تبريك مىگويند، من در تعجّب از اين رسم غريب هستم. پادشاهان به شاعران خود پول و سكّه مىدهند و پيامبر مهربانى به شاعر خود وعده شهادت مىدهد!
خوشا به حال تو اى عامر كه وعده شهادت را از پيامبر گرفتى.
چه چيزى بهتر از اين كه جانت را در راه دوست قربانى كنى!
* * *
امشب تو در خيمه خودت در خواب هستى، زيرا امروز خيلى خسته شدهاى. ولى من نمىدانم چرا خوابم نمىبرد. از خيمه بيرون مىآيم. نگاهى به آسمان مىكنم. هيچ ستارهاى در آسمان نمىبينم. هوا ابرى است.
صداى رعد و برق هم به گوشم مىرسد. حتماً در آن دور دستها باران مىبارد.
اللَّه اكبر! اللَّه اكبر!
صداى اذان بلال است كه همه را به نماز فرا مىخواند. همه در صفهاى منظّم به نماز مىايستند.
بعد از نماز سريع خيمهها جمع مىشود، همه آماده حركت مىشوند.
ما بايد وارد اين مسير كوهستانى بشويم تا از چشم دشمن پنهان بمانيم. مسير حركت ما سختتر مىشود. بايد از سنگلاخها عبور كنيم تا بتوانيم آنها را غافلگير كنيم.
خداى من! چقدر آب در اينجا جمع شده است!
راه بسته شده است، الآن چگونه از اينجا عبور كنيم؟
تو نگاهى مىكنى و مىخندى و مىگويى: اين كه چيزى نيست، اين آب عمق زيادى ندارد، درست است كه پاهايمان خيس مىشود؛ امّا مىتوانيم از آن عبور كنيم.
يكى از همراهان ما با نيزهاى به اين طرف مىآيد. او آرام وارد آب مىشود، آب تا زانوى او مىرسد. جلوتر مىرود، آب تا سينه او مىرسد. او با نيزه به جلوى پاىِ خودش مىزند، نيزه به زمين نمىخورد، واى! آنجا درّه بزرگى است كه از آب پر شده است.
از اوّل فصل زمستان تا به حال، هر چه باران در اطراف باريده است در اين درّه جمع شده و درياچهاى درست شده است.
اكنون چه بايد بكنيم؟ دو طرف ما كوهها سر به فلك كشيدهاند. از كوه كه نمىتوان بالا رفت. بايد برگرديم و از راه اصلى برويم؛ امّا از راه اصلى رفتن همان و با خبر شدن يهوديان خيبر همان!!
پيامبر به لطف خدا اميدوار است. او مىداند كه خدا او را يارى خواهد كرد.
اكنون موقعى است كه بايد دعا كرد. خدا وعده داده است كه دوستان خود را يارى مىكند.
پيامبر رو به قبله مىايستد و دست به دعا بر مىدارد: «بار خدايا! امروز نشانهاى از لطف و رحمت خود را براى ما بفرست همانگونه كه پيامبران را يارى كردى».
آنگاه به نزديك آبها مىرود و عصاى خود را بر آب مىزند. تاريخ تكرار مىشود. موسىعليه السلام وقتى مىخواست از رود نيل عبور كند عصايش را به رود نيل زد. رود نيل شكافته شد و بنى اسرائيل از آن شكاف عبور كردند.
من منتظرم آب شكافته شود! امّا خبرى نمىشود. نمىدانم چه بگويم. آيا مقام پيامبرِ ما از موسىعليه السلام كمتر است؟ هرگز! مگر عصاى موسىعليه السلام در دست پيامبر نيست؟ مگر همه آنچه پيامبران داشتهاند يكجا در وجود پيامبر اسلام جمع نشده است؟ پس چرا آب شكافته نمىشود؟
صداى پيامبر به گوشم مىخورد: «اى يارانم! نام خدا را بر زبان جارى كنيد و پشت سر من بياييد».
پيامبر از روى آب عبور مىكند، يارانش هم پشت سر او مىروند، هيچ كس پايش خيس نمىشود. آب براى آنان چون سنگ سخت شده است. لشكر اسلام از روى آب عبور مىكند. به راستى كه اين از معجزه موسىعليه السلام بالاتر است!
اكنون مىفهمم چرا در اين مسير از جاسوسان يهود هيچ خبرى نيست. يهوديان مىدانند كه اين مسير فرعى در اين فصل سال دچار آب گرفتگى مىشود و هيچ كس نمىتواند از اينجا عبور كند. آنها همه نيروهاى اطّلاعاتى خود را در مسير اصلى مستقر كردهاند.
اكنون همه مردم خيبر در كمال آرامش هستند زيرا هيچ خبرى از طرف جاسوسان نرسيده است، آنها خيال مىكنند كه هيچ خطرى خيبر را تهديد نمىكند. آنها نمىدانند كه خدا پيامبرش را يارى كرد و لشكر اسلام از اين مسير فرعى عبور كرد و به زودى به شهر آنها خواهد رسيد.
تعداد بازديد: 494

