عکس روز

کتاب  حقیقت دوازدهم

کتاب حقیقت دوازدهم

ورود به سایت

نام کاربری:
کلمه عبور:

عضویت در وب سایت

یادداشت ها - کتاب سرزمین یاس نوشته مهدی خدامیان آرانی

کتاب سرزمین یاس: بخشش فدک به فاطمه

کتاب سرزمین یاس نوشته مهدی خدامیان آرانی جهت خرید کتاب ها در تهران با انتشارات هاتف تماس بگیرید:
تهران - خ انقلاب - روبروی دانشگاه - خ 12 فروردین - کوچه بهشت آیین - پلاک 9 - تلفن: 66415420
تبریز : کتابسرای دریا - تلفن: 5531363
مشهد: انتشارات عصر ظهور تلفن: 2244144
قم- کتابکده دانشگاهی تلفن 7744697 و نشر وثوق تلفن 09122522377
____________________________________________________________________________________________________

قسمتی از متن کتاب

بسم الله الرحمن الرحیم
مى ‏دانم كه دوست دارى «فدك» را بيشتر بشناسى، زيرا تو با اين نام آشنا هستى و مى‏خواهى از رازهاى آن با خبر شوى.
قصّه فدك، قصّه ديروز نيست، قصّه تمام روزهاى شيعه است. فدك، پرچمى است كه خدا براى فاطمه‏عليها السلام برافراشته است.
اين كتاب مى‏خواهد براى تو از فدك بگويد، همان سرزمينِ ياسى كه براى هميشه زنده و جاويد است.
قصّه فدك با قصّه خيبر گره خورده است. آماده باش تا با هم به مدينه سفر كنيم و همراه پيامبرصلى الله عليه وآله به سوى سرزمين خيبر برويم.
در آنجا معجزه بزرگ مولايمان على‏عليه السلام را مى‏بينيم كه چگونه قلعه خيبر را فتح مى‏كند. بعد به سوى سرزمين فدك مى‏رويم تا بوىِ گل ياس را با تمام وجودمان حس كنيم. سپس به مدينه برمى‏گرديم تا مهمان خانه فاطمه‏عليها السلام بشويم و اين سخن خدا را بشنويم: «فدك از آنِ فاطمه است».
ما دفترِ تاريخ را باز مى‏كنيم و در ميان 212 كتاب تحقيقى - عربى به جستجوى حقيقت مى‏پردازيم .
با من همراه باش ! زيرا تنها سرمايه من همراهى توست، رفيق!
مهدى خُدّاميان آرانى‏
قم، خرداد 88

__________________________________________________


فصل اول :


- راست مى‏گويى! آيا خودت اين حرف را شنيدى؟
- آرى، يهوديان خيبر در حال جمع كردن نيرو هستند و به زودى به اين شهر هجوم خواهند آورد.
- تو اين خبر را از كجا به دست آوردى؟
- من از سرزمين شام مى‏آيم. در بين راه از صحرانشينان اين خبر را شنيدم.
اين گفتگوى من با يكى از مردم مدينه است. او از حمله يهوديان خيلى ترسيده است. شما كه غريبه نيستيد، خود من هم كمى ترس دارم. اين هم از شانسِ من بود كه هنوز نيامده خبر حمله را بشنوم!
بعد از مدّت‏ها چشم انتظارى به مدينه آمدم. حالا كه خدا اين سفر را قسمتم كرد، نمى‏دانم آيا خواهم توانست دوباره به ايران عزيز برگردم يا نه؟
راستى، مرا ببخشيد، يادم رفت بگويم: الآن در ماه محرم سال هفتم هجرى هستم. من از تو مى‏خواهم در اين كتاب همسفر من باشى. من به سفرى تاريخى آمده‏ام.
اختيار با توست. مى‏توانى در همان حال و هواىِ خودت بمانى، كتاب را ببندى و مرا تنها بگذارى.
مثل اين كه نمى‏خواهى دل مرا بشكنى. قربان مرام تو رفيقِ خوب!
راستش را بخواهى من خيلى دعا كردم تا همسفرى مثل تو پيدا كنم. حالا كه آمدى، آيا موافقى با هم به مسجد پيامبر برويم؟
ما بايد هر چه زودتر خبر حمله يهود را به پيامبر بدهيم. پيامبر بايد براى مقابله با اين حمله تصميمى بگيرند.
به سوى مسجد مى‏رويم، از در اصلى مسجد وارد مى‏شويم و كنار ستونى مى‏نشينيم.
تا اذان ظهر فرصت زيادى نمانده است. آيا آن جوان را مى‏بينى كه آنجا ايستاده است؟ او بلال است، مؤذّن پيامبر.
اللَّه اكبر!
صداىِ اذان بلال است، حالا ديگر پيامبر به مسجد مى‏آيد. بلند شو! پيامبر وارد مسجد مى‏شود. نسيم مى‏وزد و بوى گل محمّدى همه جا را پر كرده است. تو به چهره پيامبر مى‏نگرى. آفتاب را به تماشا نشسته‏اى!
پيامبر به همه سلام مى‏كند و در محراب قرار مى‏گيرد و نماز بر پا مى‏شود. همراه ديگران به پيامبر اقتدا مى‏كنيم، نمازى كه ما را به معراج مى‏برد.
نماز كه تمام مى‏شود من منتظر مى‏مانم تا مسجد خلوت شود و خبر حمله يهود را به پيامبر بگويم؛ امّا مى‏بينم كه يك نفر از جا برمى‏خيزد و با صداى بلند مى‏گويد: «اى رسول خدا! يهوديان خيبر براى جنگ با ما آماده مى‏شوند، آنها با قبيله‏هاى مختلف در حال گفتگو هستند، آنها مى‏خواهند با لشكر بزرگى به جنگ ما بيايند».
مثل اين كه خيلى‏ها از حمله يهود با خبر شده‏اند. بعضى از مردم با شنيدن اين خبر خيلى ترسيده‏اند. آخر مسلمانان چگونه خواهند توانست در مقابل يهود مقاومت كنند؟

* * *

تو رو به من مى‏كنى و مى‏گويى:
- اين يهوديان خيبر كيستند؟ سرزمين خيبر كجاست؟
- نمى‏دانم.
- چرا آنها مى‏خواهند به مدينه حمله كنند؟
- نمى‏دانم.
- تو ديگر چه نويسنده‏اى هستى!
- من كه از همان اوّل به تو گفتم: چند روزى بيشتر نيست كه به اينجا آمده‏ام.
نگاهى به اطراف مى‏كنى. زيرِ آن درخت خرما پيرمردى را مى‏بينى. از من مى‏خواهى تا پيش او برويم و از او بخواهيم تا در مورد سرزمين خيبر براى ما توضيح بدهد.
با هم به سوى درخت خرما مى‏رويم. به پيرمرد سلام مى‏كنيم و كنارش مى‏نشينيم. منتظر هستى تا من سؤال كنم:
- پدر جان! آيا شما امروز ظهر در مسجد پيامبر بودى؟
- آرى.
- پس تو هم خبر حمله اهل خيبر را شنيده‏اى؟
- آرى. خدا خودش شرّ آنها را از سر ما كوتاه كند.
- آيا مى‏شود براى ما در مورد آنها سخن بگوييد.
پيرمرد قبول مى‏كند و شروع مى‏كند كه از گذشته‏هاى دور سخن بگويد:
خيلى سال‏ها قبل، يهوديان در شام زندگى مى‏كردند، آنها در كتاب آسمانى خود خوانده بودند كه آخرين پيامبر خدا در سرزمين حجاز ظهور خواهد كرد. براى همين آنها از شام به اين سرزمين مهاجرت كردند. آنها مى‏خواستند اوّلين كسانى باشند كه به آن پيامبر ايمان مى‏آورند.
عدّه‏اى از آنها در همين مدينه كه آن روزها «يثرب» نام داشت ساكن شدند، گروهى هم در "خيبر" كه آب و هواى بهترى نسبت به اينجا دارد منزل كردند.
آنها در آن سرزمين، هفت قلعه محكم ساختند تا از حمله‏هاى عرب‏هاى بيابان‏گرد در امان باشند و به همين جهت آن سرزمين "خيبر" نام گرفت.
در آن زمان تمامى مردم اين سرزمين بت‏پرست بودند. آنها به بت‏پرستان مى‏گفتند: «به زودى پيامبرى در اين سرزمين ظهور مى‏كند و به بت‏پرستى پايان مى‏دهد».
ساليان سال گذشت تا اين كه محمّد به پيامبرى رسيد و به اين شهر هجرت كرد؛ امّا متاسّفانه نه تنها يهوديان به محمّد ايمان نياوردند بلكه به او حسد هم ورزيده و با او دشمنى كردند.
آنها در سال قبل به يارى بت‏پرستان مكّه رفتند و با سپاه بزرگى به مدينه حمله ور شدند؛ امّا هموطنِ شما، سلمان فارسى به پيامبر پيشنهاد كندن خندق را داد و ما دور شهر را خندق كنديم و خداوند ما را يارى كرد و ما در آن جنگ پيروز شديم. بعد از آن ديگر شرّ يهوديانى كه نزديك مدينه بودند از سرِ ما كوتاه شد.
اكنون منطقه خيبر، مركز تجمع يهود شده است و آنها با اسلام دشمنى مى‏كنند و مى‏خواهند با لشكر بزرگ بيست هزار نفرى به مدينه حمله كنند.
خدايا! تو خودت آنها را نابود كن!
همسفرم!
آيا تو هم با من موافقى كه اين پيرمرد اطّلاعات خوبى در مورد يهوديان به ما داد؟
ما بايد از او تشكّر كنيم.

* * *


گويا در مسجد خبرهايى است. عجله كن، بايد برويم ببينيم آنجا چه خبر است.
يكى از مسلمانان دارد سخن مى‏گويد. او براى جمع آورى اطّلاعات به اطراف مدينه رفته بود و ساعتى پيش بازگشته است. او رو به پيامبر مى‏كند و مى‏گويد: «يهوديان خيبر مشغول جمع‏آورى نيرو هستند. آنها با مردم سرزمين فَدَك گفتگو كرده‏اند و از آنها قول يارى گرفته‏اند».
دفعه اوّلى است كه نام اين سرزمين را مى‏شنوم. فدك ديگر كجاست؟
فكر مى‏كنم بايد سراغ همان پيرمرد برويم. نگاه كن، او هم به مسجد آمده است. كنار آن ستون نشسته است. پيش او مى‏رويم و او برايمان مى‏گويد: «سرزمين فدك در غرب سرزمين خيبر واقع شده است و سرزمينى بسيار حاصلخيز است. مردم آنجا نيز يهودى هستند و براى همين است كه آنها مى‏خواهند به يارى هم‏كيشان خود بروند».
همه نگاه‏ها به درِ مسجد خيره مى‏شود، مردى با عجله به سوى پيامبر مى‏آيد، سلام مى‏كند و مى‏گويد: «اى رسول خدا! قبيله غَطَفان نيز با مردم خيبر هم‏پيمان شده‏اند و قرار شده است با چهار هزار جنگجو به يارى آنها بروند».
من با خود مى‏گويم: حتماً اين قبيله هم يهودى هستند كه به يارى مردم خيبر مى‏روند؛ امّا وقتى با پيرمرد صحبت مى‏كنم متوجّه مى‏شوم كه قبيله غَطَفان، بت پرست هستند و به خاطر وعده‏هاى يهوديان مى‏خواهند به جنگ با اسلام بيايند.
سرزمين خيبر بسيار حاصلخيز است و خرماى آن بسيار مرغوب.
اهل خيبر به قبيله غَطَفان وعده داده‏اند كه اگر در اين جنگ شركت كنند محصول يك سال خرماى خيبر را به آنها بدهند.
مگر خرماى خيبر چقدر است كه آنها حاضر هستند به خاطر آن، همه جنگجويان خود را به ميدان مبارزه آورند؟
اگر بخواهى خرماى خيبر را بار بزنيم نياز به چهل هزار شتر داريم. هر شتر به راحتى مى‏تواند دويست كيلو خرما حمل كند. پس حدود هشت هزار تُن خرما، پاداشى است كه يهوديان خيبر به قبيله غَطَفان وعده داده‏اند. اگر هر كيلو خرما را فقط هزار تومان حساب كنيم، به مبلغ هشت ميليارد تومان مى‏رسيم.
آيا اين پول نمى‏تواند جنگجويان غَطَفان را وسوسه كند تا به جنگ اسلام بيايند؟
علماى خيبر مى‏دانند كه محمّد، پيامبر خداست. آنها نشانه‏هاى پيامبر اسلام را در تورات خوانده‏اند؛ امّا اگر بخواهند مسلمان بشوند رياست خود را از دست مى‏دهند.
آنها يك عمر آقايى كرده‏اند، مردم، ساليان سال، دست آنها را بوسيده‏اند! آنها با بهانه‏هاى مختلف دسترنج مردم را غارت كرده و همچون پادشاهان زندگى كرده‏اند. چگونه پيرو كسى شوند كه زندگى ساده‏اى دارد و بر روى خاك مى‏نشيند؟
پيامبر اسلام فرش خانه‏اش حصير است و غذاى ساده مى‏خورد و لباسش همانند لباس فقيران است.
اكنون آنها مى‏خواهند از رشد اسلام جلوگيرى كنند. آنها در سخنرانى‏هاى خود در خيبر، جنگ با پيامبر را به عنوان بهترين راه تقرّب به خدا معرّفى مى‏كنند. آنها مى‏دانند اين آخرين فرصت براى آنها مى‏باشد و براى همين تمام تلاش خود را انجام مى‏دهند. جنگ بزرگى در راه است. خدا خودش به خير گرداند!

* * *

پيامبر در مسجد نشسته است. عدّه‏اى از يارانش گرد او حلقه زده‏اند. پيامبر با آنها در مورد حمله يهود مشورت مى‏كند. به راستى براى مقابله با تهديد يهوديان چه بايد كرد؟
هر كسى نظرى مى‏دهد، پيامبر به سخن همه گوش مى‏كند، او هميشه در اين گونه مسائل با ديگران مشورت مى‏كند.
آيا بايد صبر كنيم تا سپاه دشمن به مدينه برسد و مانند جنگ خندق، از شهر دفاع كنيم؟
گروهى معتقدند كه ما بايد حالت تهاجمى داشته باشيم. ما بايد هر چه زودتر به خيبر حمله ببريم و درس خوبى به آنها بدهيم.
امّا آيا ما توان مقابله با سپاه مشترك خيبر، فدك و غَطَفان را داريم؟ اين سؤالى است كه ذهن همه را به خود مشغول كرده است.
همه منتظر هستند تا پيامبر نظر خودش را اعلام كند. سكوت بر مجلس حكم‏فرما شده است. همه به پيامبر نگاه مى‏كنند.
پيامبر سر خود را بالا مى‏گيرد و مى‏گويد: فردا صبح به سوى خيبر حركت خواهيم كرد.
صداى «اللَّه اكبر» در تمام مسجد مى‏پيچد. همه آمادگى خود را اعلام مى‏دارند: «ما تا پاى جان در راه اسلام فداكارى مى‏كنيم».
مردم به سوى خانه‏ها مى‏روند تا شمشيرهاى خود را آماده كنند. چند وقتى است كه شمشيرها بدون استفاده مانده‏اند و بايد آنها را صيقل زد تا آماده جنگ با دشمنان بشوند.
پيامبر هنوز در مسجد است، او بايد فرمانده‏اى را براى دفاع از شهر مدينه انتخاب كند. نبايد شهر را از همه نيروها خالى كرد، ممكن است بت‏پرستان فرصت را غنيمت بشمارند و به شهر حمله كنند.
پيامبر براى مدّتى كه در شهر نيست، «سباع» را براى جانشينى خود انتخاب مى‏كند.
نگاه كن! «سِباع» در حضور پيامبر است و با دقّت به دستور پيامبر گوش مى‏كند، او بايد از شهر مدينه با كم‏ترين نيرو محافظت كند. زنان و كودكان نياز به امنيت دارند، هيچ كس نبايد جرأت حمله و غارت شهر را داشته باشد.





فصل دوم




- بلند شو! چقدر مى‏خوابى! با تو هستم!
- چه مى‏گويى! چرا نمى‏گذارى بخوابم؟
- من رفتم. اگر كمى دير كنى از قافله جا مى‏مانى. لشكر اسلام حركت كرد.
- واى! اصلاً يادم نبود.
از جا بلند مى‏شوم، حق با توست. مردم آماده حركت هستند. هنوز آفتاب طلوع نكرده است. سريع نماز مى‏خوانم و مى‏آيم.
كجايى همسفر خوبم؟
تو در صف اوّل لشكر ايستاده‏اى! آفرين بر تو! شمشيرى در دست گرفته‏اى.
لشكر آماده حركت است. من مى‏خواهم آمارى از اين لشكر داشته باشم: دويست نفر سواره نظام و بقيّه كه هزار و چهارصد نفر هستند پياده نظام مى‏باشند.
آنجا را نگاه كن، اين خانم‏ها اينجا چه مى‏كنند؟ خوب است بروم از خودشان سؤال كنم:
- ببخشيد، خانم‏هاى محترم! آيا مى‏دانيد ما داريم به جنگ مى‏رويم؟
- بله. مى‏دانيم.
- پس شما كجا مى‏آييد؟
- ما همراه اين لشكر مى‏آييم تا در هنگام جنگ از مجروحان پرستارى كرده و آنها را مداوا كنيم.
خورشيد از افق طلوع مى‏كند و همه منتظر هستند تا پيامبر دستور حركت را بدهد.
در انتظار رسيدن علمدار مى‏مانيم، هيچ لشكرى، بدون پرچم و علامت مخصوص خود حركت نمى‏كند.
پيامبر پرچمى را در دست گرفته است. نسيم مى‏وزد و پرچم را تكان مى‏دهد، به راستى اين پرچم چقدر زيباست!
خيلى‏ها آرزو دارند كه پيامبر اين پرچم را به دست آنها بدهد. پيامبر جلو مى‏آيد و نگاهى به ياران خود مى‏كند، او على‏عليه السلام را صدا مى‏زند و پرچم را به دست او مى‏دهد.
فقط او شايستگى علمدارى دارد. اين پرچم حق‏طلبى و حق جويى است. مگر مى‏شود در دست ديگرى باشد؟ اين پرچم يك تاريخ است، يك خط سير است، گذشته را به آينده متصل مى‏كند.
پرچمى كه سرانجامش به دست آخرين منجى خواهد بود، همان منجى كه از نسل على‏عليه السلام است!
على‏عليه السلام جلو لشكر مى‏رود، همه بايد پشت سر او حركت كنند، بانگ «اللَّه اكبر» در فضا مى‏پيچد و لشكر، شهر مدينه را ترك مى‏كند.
خيبر در شمال مدينه واقع شده است و ما بايد حدود 120 كيلومتر راه برويم.
آرى، مردم فَدَك و قبيله غَطَفان با يهوديان خيبر هم‏پيمان شده‏اند. اگر لشكر اسلام به سوى آنها برود، سپاه بزرگ خيبر، فدك و غَطَفان تشكيل خواهد شد.
ما بايد قبل از تشكيل لشكر بزرگ به خيبر برسيم. براى همين از يك راه فرعى مى‏رويم تا به جاسوسان يهود برخورد نكنيم.
بعد از طىّ مسافتى، پيامبر عَبّاد را به حضور مى‏طلبد.
اكنون تو از من سؤال مى‏كنى: عَبّاد كيست؟
آنجا را نگاه كن! آن جوان كه به سوى پيامبر مى‏آيد، عَبّاد است. او يكى از شجاع‏ترين ياران پيامبر است و پيامبر به او علاقه زيادى دارد. او دوست دارد جانش را در راه اسلام فدا كند.
فكر مى‏كنم كه پيامبر مى‏خواهد مأموريّت مهمّى را به او بدهد. پيامبر رو به عَبّاد مى‏كند و از او مى‏خواهد تا همراه دو نفر از دوستانش به سوى سرزمين خيبر حركت كنند و موقعيّت دشمن را شناسايى كنند واگر خبر تازه‏اى به دست آوردند سريع گزارش دهند.
عَبّاد دو نفر از دوستانش را كه اين سرزمين را مثل كفِ دست خود مى‏شناسند انتخاب مى‏كند و به سوى خيبر حركت مى‏كند.

* * *
- چرا اينجا ايستاده‏اى و مرا نگاه مى‏كنى؟ بايد دنبال عَبّاد برويم!
- خيلى خوب، سوار اسبت شو و بيا.
با هم در دل بيابان به پيش مى‏تازيم و خود را عَبّاد مى‏رسانيم. ساعتى مى‏گذرد، نصف روز است كه در راه هستيم. هم تشنه‏ايم هم گرسنه!
در آنجا چند درخت مى‏بينم. حتماً در آنجا آب هست. خدا كند عَبّاد دستور توقف بدهد.
خدا را شكر! عَبّاد تصميم گرفته در اينجا استراحت كوتاهى بكند. نماز ظهر نزديك است.
سريع وضو مى‏گيريم و پشت سر عَبّاد نماز مى‏خوانيم. بعد از نماز سفره مختصرى پهن مى‏شود. نان و خرما ناهار امروز ماست!
نسيم مى‏وزد و آرامشِ صحرا تو را به فكر فرو برده است.
ناگهان عَبّاد از جا برمى‏خيزد، سريع سوار اسب مى‏شود و شمشير از غلاف برمى‏كشد. ياران او هم به سرعت به دنبال او مى‏روند. چه خبر شده است؟
تو نگاهى به دور دست مى‏كنى. مى‏گويى: آنجا را نگاه كن! آن سوار را مى‏بينى كه دارد فرار مى‏كند؟
آرى، حق با توست. عَبّاد به دنبال آن سوار به پيش مى‏تازد. آيا موفّق خواهد شد به او برسد؟
شمشير در دست عَبّاد و يارانش مى‏چرخد، چرا عَبّاد مى‏خواهد آن سوار را دستگير كند؟ مگر او چه كرده است؟
سرانجام عَبّاد موفّق مى‏شود؛ او را دستگير كرده و به اين سو مى‏آورد.
عَبّاد به او رو مى‏كند و مى‏گويد:
- كيستى و در اين بيابان چه مى‏كنى؟
- من چوپان هستم كه گلّه شترى را براى چرا آورده‏ام.
- پس گلّه شتر تو كجا هستند؟
- گلّه شتر را گم كرده‏ام. آن گلّه، همه هستى من بود، لحظه‏اى زير سايه درختى خوابم برد. ديگر آن‏ها را نديدم! شما شترهاى مرا نديديد؟
- آيا از سرزمين خيبر خبرى دارى؟
- آرى، چند روز پيش آنجا بودم.
- در آنجا چه خبر بود؟
- همه در حال بسيج نيروهاى خود هستند. قرار است مردم فدك و قبيله غَطَفان هم به يارى آنها بيايند. همه با هم پيمان بسته‏اند تا آخرين نفس مبارزه كنند. هيچ كس نمى‏تواند آنها را شكست بدهد.
- ديگر چه خبر؟
- يهوديان خيبر در قلعه‏هاى محكم خود پناه گرفته‏اند و آب و آذوقه به اندازه چندين سال ذخيره كرده‏اند. اگر كسى آنها را هم محاصره كند كار بى فايده‏اى كرده است. كوه‏ها را نگاه كن، هميشه بوده‏اند، هستند و خواهند بود. قلعه‏هاى خيبر چون كوه استوارند!
مرد نگاهى به من مى‏كند، وقتى مى‏بيند كه من ترسيده‏ام خنده مرموزى مى‏كند. به راستى ما به جنگ كسانى مى‏رويم كه در آمادگى كامل هستند. تعداد نيروهاى آنها بيش از ده برابر ما مى‏باشد. دژهايى نفوذ ناپذيرى دارند.حتّى محاصره آنها هم هيچ فايده‏اى نخواهد داشت.
امّا بر خلاف من، عَبّاد هيچ ترسى به دل ندارد، او چيزى مى‏داند كه من نمى‏دانم.
ناگهان عَبّاد شمشير خود را بالا مى‏آورد و فرياد مى‏زند:
- اى نمك به حرام! جاسوسى يهوديان را مى‏كنى! چگونه يك عرب حاضر مى‏شود جاسوس يهوديان باشد؟ خيال مى‏كنى مى‏توانى مرا فريب بدهى! راستش را مى‏گويى يا اين كه...
- باشد، راستش را مى‏گويم! امانم بده!
- تو در امان هستى؛ زود حرف بزن.
- آرى، من جاسوس يهوديان خيبر هستم. من داشتم به خيبر مى‏رفتم تا خبر آمدن لشكر اسلام را به آنها بدهم. من مامور بودم تا تعداد نيروها و وضعيّت لشكر اسلام را براى يهود ببرم. آنها در مقابل اين كار به من پول بسيار زيادى داده بودند.
اكنون همه چيز روشن شد، من به هوش عَبّاد آفرين مى‏گويم. به او رو مى‏كنم و مى‏گويم:
- شما از كجا فهميديد كه اين مرد جاسوس يهود است؟
- اين مرد مى‏گفت چوپان است و شترهاى خود را گم كرده است.
- درسته.
- آقاى نويسنده! لباس‏هاى چوپان بايد بوى شتر بدهد نه بوى عطر! نگاهى به لباس‏هاى گران‏قيمت اين مرد بكن! آيا اين لباس يك چوپان است.
- راست مى‏گويى!
- وقتى اين مرد عرب از قدرت نظامى يهود سخن گفت من ديگر يقين كردم كه او جاسوس يهود است و مى‏خواهد مطالبى به ما بگويد و به خيال خودش ما را بترساند. هيچ وقت يك عرب حاضر نمى‏شود از يهوديان دفاع كند.
اكنون كه اين مرد عرب خودش اعتراف كرده است. به راستى سزاى يك جاسوس چيست؟ امّا او اصلاً نمى‏ترسد زيرا مى‏داند اگر مسلمانى به كسى امان بدهد هرگز امان خود را نمى‏شكند.
عَبّاد رو به ما مى‏كند از ما مى‏خواهد تا سريع حركت كنيم. بايد اين مرد را به نزد پيامبر ببريم.

* * *

خورشيد دارد غروب مى‏كند، لشكر اسلام بايد همين اطراف باشد.
آنجا را نگاه كن، آن سياهى را مى‏بينى. گويا لشكر اسلام در آنجا اتراق كرده است.
عَبّاد اوّلين كسى است كه به سوى پيامبر مى‏رود. همه نگاه مى‏كنند، اين مرد عرب كيست كه همراه او مى‏آيد؟ آنها نمى‏دانند كه او جاسوس يهود است.
عَبّاد به پيامبر سلام مى‏كند و مى‏گويد: «اين مرد عرب را در حالى كه به سوى خيبر مى‏رفت، دستگير كرديم. او جاسوس يهوديان است و مى‏خواست خبرِ حركت ما را براى يهوديان ببرد».
همين كه سخن عَبّاد به اينجا مى‏رسد، يك نفر از جا بلند مى‏شود فرياد مى‏زند: «بايد همين الآن اين جاسوس را اعدام كنيم! كسى كه جاسوسى براى يهود مى‏كند سزايش فقط مرگ است».
او كيست كه چنين فرياد مى‏زند؟ مگر ما در حضور پيامبر مهربانى‏ها نيستيم؟ چرا او قبل از اين كه پيامبر سخنى بگويد اين چنين فرياد مى‏زند؟
آن مرد رو به عَبّاد مى‏كند و مى‏گويد: «معطّل چه هستى؟ چرا او را به قتل نمى‏رسانى؟».
عَبّاد در جواب مى‏گويد: «اى عُمَر! او مى‏خواسته كه خبرى را براى يهود ببرد؛ امّا هنوز كه اين كار را نكرده است. من به او امان داده‏ام و هرگز او را نمى‏كشم».
اكنون ديگر آن مرد غضبناك را شناختم، او عُمَر بن خَطّاب است و اعتراض دارد كه چرا عَبّاد به يك كافر بت‏پرست امان داده است. آخر وجود يك بت‏پرست در لشكر اسلام چه معنايى مى‏تواند داشته باشد؟ او بايد مسلمان شود و گر نه كشته خواهد شد؛ زيرا ما الآن در حالت جنگ هستيم. شرايط فعلى ما كاملاً استثنائى است.
همه منتظر هستند تا پيامبر نظر خود را بدهد. پيامبر رو به عَبّاد مى‏كند و مى‏گويد: «اين مرد را تحت مراقبت خود بگير و مواظبش باش».
من خيلى تعجّب مى‏كنم. پيامبر حتّى در اين شرايط جنگى، اين بت‏پرست را مجبور به مسلمان شدن نمى‏كند. او آزاد است. مى‏تواند مسلمان باشد، مى‏تواند بت‏پرست!
آن مرد مى‏خواست خبر آمدن لشكر اسلام را براى يهود ببرد؛ امّا اكنون كه عَبّاد به او امان داده است، پس جانش در امان است؛ امّا بايد خود عَبّاد مواظبش باشد تا مبادا خطايى از او سر نزند.
معمولاً وقتى فرماندهان لشكرها، جاسوسى را دستگير مى‏كنند، او را به قتل مى‏رسانند؛ امّا پيامبر دستور قتل اين جاسوسِ بت‏پرست را نمى‏دهد و اصلاً او را مجبور به مسلمان شدن هم نمى‏كند!
آيا فكر نمى‏كنى ما بايد پيامبر را دوباره بشناسيم؟
پيامبر مى‏خواهد با اين كار خود به همه تاريخ پيام بدهد كه اين لشكر براى مسلمان كردن يهوديان نمى‏رود! اين لشكر مى‏رود تا يهود را به جاى خود بنشاند. يهوديان بارها براى نابودى اسلام توطئه كرده‏اند. فقط پيامبر مى‏خواهد كارى كند كه آنها از دشمنى خود دست بكشند.
اكنون پيامبر به گروه ديگرى دستور مى‏دهند تا به سوى خيبر بروند و مواظب باشند تا جاسوسان، خبر آمدن ما را به خيبر نبرند.
خورشيد در حال غروب است، براى خواندن نماز توقف كوتاهى خواهيم داشت و بعد از نماز به حركت ادامه خواهيم داد. فرصت كم است و ما بايد هر چه زودتر خود را به خيبر برسانيم.
سكوت سرتاسر بيابان را فرا گرفته است و همه جا تاريك است و خستگى بر همه غلبه كرده است. اين لشكر از صبح تا به حال راه رفته است. هيچ كس ديگر ناى راه رفتن ندارد.
ناگهان صداى زيبايى به گوش مى‏رسد، يك نفر شعرِ حماسى مى‏خواند. اين شعر آن قدر زيباست كه همه را به شور و شوق مى‏آورد. گوش كن:

وَاللَّهِ لَوْلا أَنْتَ ما اهْتَدَيْنْا...
خدايا! اگر لطف تو نبود ما هرگز به نور ايمان هدايت نمى‏شديم. اگر تو نبودى ما حق را نمى‏شناختيم و نماز نمى‏خوانديم.
بار خدايا! پايدارى در راه خودت را به ما كرامت كن و ما را در اين راه، ثابت قدم بگردان.
او شعر حماسى خود را مى‏خواند. شورى در همه مى‏افتد. ديگر از خستگى هيچ خبرى نيست. آرى، اين هنر است كه مى‏تواند اين چنين در روح و جان انسان اثر كند.
همه مى‏خواهند بدانند اين هنرمند كيست كه چنين وقت شناس بود و با هنرش جانى تازه به همه داد.
در زير نور ماه، چهره خندان پيامبر هويداست. پيامبر دوست دارد اين شاعر را بشناسد.
نام او «عامِر» است، پسر سنان. پيامبر در حقّ او دعا مى‏كند و مى‏گويد: «خدايا! رحمت خود را بر او نازل كن».
كسانى كه اين دعاى پيامبر را مى‏شنوند مى‏فهمند كه عامر به زودى شهيد خواهد شد، زيرا همه مى‏دانند اگر پيامبر براى كسى، اين گونه دعا كند شهادت نصيبش مى‏شود!
صورت عامر از شادى مى‏درخشد، همه به او تبريك مى‏گويند، من در تعجّب از اين رسم غريب هستم. پادشاهان به شاعران خود پول و سكّه مى‏دهند و پيامبر مهربانى به شاعر خود وعده شهادت مى‏دهد!
خوشا به حال تو اى عامر كه وعده شهادت را از پيامبر گرفتى.
چه چيزى بهتر از اين كه جانت را در راه دوست قربانى كنى!

* * *

امشب تو در خيمه خودت در خواب هستى، زيرا امروز خيلى خسته شده‏اى. ولى من نمى‏دانم چرا خوابم نمى‏برد. از خيمه بيرون مى‏آيم. نگاهى به آسمان مى‏كنم. هيچ ستاره‏اى در آسمان نمى‏بينم. هوا ابرى است.
صداى رعد و برق هم به گوشم مى‏رسد. حتماً در آن دور دست‏ها باران مى‏بارد.
اللَّه اكبر! اللَّه اكبر!
صداى اذان بلال است كه همه را به نماز فرا مى‏خواند. همه در صف‏هاى منظّم به نماز مى‏ايستند.
بعد از نماز سريع خيمه‏ها جمع مى‏شود، همه آماده حركت مى‏شوند.
ما بايد وارد اين مسير كوهستانى بشويم تا از چشم دشمن پنهان بمانيم. مسير حركت ما سخت‏تر مى‏شود. بايد از سنگلاخ‏ها عبور كنيم تا بتوانيم آنها را غافلگير كنيم.
خداى من! چقدر آب در اينجا جمع شده است!
راه بسته شده است، الآن چگونه از اينجا عبور كنيم؟
تو نگاهى مى‏كنى و مى‏خندى و مى‏گويى: اين كه چيزى نيست، اين آب عمق زيادى ندارد، درست است كه پاهايمان خيس مى‏شود؛ امّا مى‏توانيم از آن عبور كنيم.
يكى از همراهان ما با نيزه‏اى به اين طرف مى‏آيد. او آرام وارد آب مى‏شود، آب تا زانوى او مى‏رسد. جلوتر مى‏رود، آب تا سينه او مى‏رسد. او با نيزه به جلوى پاىِ خودش مى‏زند، نيزه به زمين نمى‏خورد، واى! آنجا درّه بزرگى است كه از آب پر شده است.
از اوّل فصل زمستان تا به حال، هر چه باران در اطراف باريده است در اين درّه جمع شده و درياچه‏اى درست شده است.
اكنون چه بايد بكنيم؟ دو طرف ما كوه‏ها سر به فلك كشيده‏اند. از كوه كه نمى‏توان بالا رفت. بايد برگرديم و از راه اصلى برويم؛ امّا از راه اصلى رفتن همان و با خبر شدن يهوديان خيبر همان!!
پيامبر به لطف خدا اميدوار است. او مى‏داند كه خدا او را يارى خواهد كرد.
اكنون موقعى است كه بايد دعا كرد. خدا وعده داده است كه دوستان خود را يارى مى‏كند.
پيامبر رو به قبله مى‏ايستد و دست به دعا بر مى‏دارد: «بار خدايا! امروز نشانه‏اى از لطف و رحمت خود را براى ما بفرست همان‏گونه كه پيامبران را يارى كردى».
آنگاه به نزديك آب‏ها مى‏رود و عصاى خود را بر آب مى‏زند. تاريخ تكرار مى‏شود. موسى‏عليه السلام وقتى مى‏خواست از رود نيل عبور كند عصايش را به رود نيل زد. رود نيل شكافته شد و بنى اسرائيل از آن شكاف عبور كردند.
من منتظرم آب شكافته شود! امّا خبرى نمى‏شود. نمى‏دانم چه بگويم. آيا مقام پيامبرِ ما از موسى‏عليه السلام كمتر است؟ هرگز! مگر عصاى موسى‏عليه السلام در دست پيامبر نيست؟ مگر همه آنچه پيامبران داشته‏اند يكجا در وجود پيامبر اسلام جمع نشده است؟ پس چرا آب شكافته نمى‏شود؟
صداى پيامبر به گوشم مى‏خورد: «اى يارانم! نام خدا را بر زبان جارى كنيد و پشت سر من بياييد».
پيامبر از روى آب عبور مى‏كند، يارانش هم پشت سر او مى‏روند، هيچ كس پايش خيس نمى‏شود. آب براى آنان چون سنگ سخت شده است. لشكر اسلام از روى آب عبور مى‏كند. به راستى كه اين از معجزه موسى‏عليه السلام بالاتر است!
اكنون مى‏فهمم چرا در اين مسير از جاسوسان يهود هيچ خبرى نيست. يهوديان مى‏دانند كه اين مسير فرعى در اين فصل سال دچار آب گرفتگى مى‏شود و هيچ كس نمى‏تواند از اينجا عبور كند. آنها همه نيروهاى اطّلاعاتى خود را در مسير اصلى مستقر كرده‏اند.
اكنون همه مردم خيبر در كمال آرامش هستند زيرا هيچ خبرى از طرف جاسوسان نرسيده است، آنها خيال مى‏كنند كه هيچ خطرى خيبر را تهديد نمى‏كند. آنها نمى‏دانند كه خدا پيامبرش را يارى كرد و لشكر اسلام از اين مسير فرعى عبور كرد و به زودى به شهر آنها خواهد رسيد.



تعداد بازديد: 494