یادداشت ها - دانلود کتاب آخرین عروس نوشته مهدی خدامیان آرانی
فایل PDF کتاب آخرین عروس : پایین همین صفحه - روی فایل ضمیمه کلیک کنید :
جهت خرید کتاب ها در تهران با انتشارات هاتف تماس بگیرید:
تهران - خ انقلاب - روبروی دانشگاه - خ 12 فروردین - کوچه بهشت آیین - پلاک 9 - تلفن: 66415420
تبریز : کتابسرای دریا - تلفن: 5531363
مشهد: انتشارات عصر ظهور تلفن: 2244144
قم- کتابکده دانشگاهی تلفن 7744697 و نشر وثوق تلفن 09122522377
__________________________________________________
دانلود فایل PDF کتاب آخرین عروس پایین همین صفحه:
ابتدا قسمتی از کتاب: _________________________________________________
بسم الله الرحمن الرحیم
صداى رعد و برق به گوشم مى رسيد، بلند شدم از پشت ميلهها به بيرون نگاه كردم. همه جا تاريك بود و باران تندى مى باريد.
نمىدانم چه شد كه ناگهان بغضم تركيد. چند ساعتى بود كه بازداشت شده بودم. شايد بخواهى بدانى ماجرا چه بود.
بهار سال 87 بود و من در شهر مدينه، مهمان پيامبرِ مهربانىها بودم. در حرم پيامبر با چند جوان عرب در مورد آقا سخن گفته بودم؛ غافل از اين كه سخن گفتن در مورد آقا در اين شهر جرم است.
وهّابىها به من گفتند كه تو را به دادگاه مى بريم و بايد محاكمه شوى. حدّاقل سه ماه در زندان خواهى بود.
حالا بايد منتظر دادگاه مى ماندم. نمىدانم چه شد كه ياد مادرِ آقا افتادم. اشك در چشمانم حلقه زد و گفتم: «بانو! خودت كمكم كن!».
آن شب نذر كردم اگر نجات پيدا كنم، كتابى براى بانو بنويسم تا جوانان با ايشان و ولادت فرزندش بيشتر آشنا شوند.
فكر مى كنم يك ساعت بيشتر نگذشته بود كه من آزاد و رها، دست بر پنجرههاى بقيع گرفته بودم و اشكِ شوق مى ريختم...
امروز خدا را شكر مى كنم كه توفيقم داد تا به نذر خود عمل كنم و كتابم را بنويسم.
اين كتاب را آخرين عروس نام نهادم، زيرا همه مى دانند كه حضرت نرجس عليها السلام تا قبل از آغاز روزگار غيبت، آخرين عروسِ حضرت زهرا عليها السلام بوده است.
نمىدانم از آقا چگونه تشكّر كنم كه لطف و عنايت كرد و حالا كتاب، مهمانِ دستِ مهربان شماست.
براى ظهور آقا بيشتر دعا كنيد.
مهدى خُدّاميان آرانى
قم، خرداد 89
فصل اول:
اين بار مى خواهى مرا كجا ببرى؟
حق با توست، بايد بدانى مقصد ما در اين سفر كجاست.
آماده باش، مى خواهم تو را به شهر «سامرّا» در شمال كشور عراق ببرم. ما به قرن سوّم هجرى مى رويم. سفرى به عمق تاريخ!
چرا سامرّا؟ چرا قرن سوّم؟
مىدانى كه در طول سفر جواب همه سؤالهاى خود را مى گيرى؛ براى همين تصميم خود را بگير و همراه من بيا!
همسفر خوبم!
ما وقت زيادى نداريم، بايد سريع حركت كنيم. سوار بر اسب خود مى شويم و به سوى عراق پيش مى تازيم.
مدّتى مى گذرد، دشتها و بيابانها را پشت سر مى گذاريم. فكر مى كنم ما ديگر به نزديكى سامرّا رسيده باشيم.
آن برجِ متوكّل است كه به چشم مى آيد، اين علامتِ آن است كه راه زيادى تا مقصد نداريم.
اكنون به دروازه شهر رسيدهايم، بهتر است وارد شهر بشويم.
سامرّا چه شهر آبادى است! خيابانها، بازارها و ساختمانهاى زيبا!
هر جا را نگاه مى كنى، قصرهاى باشكوه مى بينى!
آيا مى خواهى نام بعضى از قصرها را برايت بگويم: قصر عروس، قصر صبح، قصر بستان.
خدا مى داند كه حكومت عبّاسى چقدر پول براى ساختن اين قصرها مصرف كرده است. فقط در ساختن قصر عروس، سى ميليون درهم خرج شد، يعنى چيزى معادل 150 ميليارد تومان.
در داخل شهر قدم مى زنيم، تو از زيبايى اين شهر تعجّب كردهاى! اينجا عروس شهرهاى دنياست و مى دانم دوست دارى از تاريخ اين شهر باخبر شوى.
الآن عبّاسيان بر جهان اسلام حكومت مى كنند. آنها در ابتدا به اسم انتقام گرفتن از قاتلان امام حسين عليه السلام قيام كردند و حكومت اُمويان را سرنگون ساختند؛ امّا وقتى شيرينى حكومت را چشيدند، بزرگترين ستمها را به امامان نمودند.
حتماً شنيدهاى كه «هارون»، خليفه عبّاسى، امام كاظم عليه السلام را سالها در بغداد زندانى كرد و سرانجام آن حضرت را شهيد كرد.
وقتى «مأمون» به خلافت رسيد پايتخت خود را به خراسان انتقال داد و امام رضا عليه السلام را مجبور كرد تا ولايتعهدى را قبول كند و آن حضرت را مظلومانه به شهادت رسانيد. بعد از آن، امام جواد عليه السلام را هم در بغداد به شهادت رساند.
وقتى حكومت به دست «متوكّل» رسيد پايتخت خود را به سامرّا منتقل كرد و امام هادى عليه السلام را از مدينه به اين شهر آورد. الآن امام هادى عليه السلام همراه با تنها فرزندش، حسن عسكرى عليه السلام در اين شهر زندگى مى كنند.
البته فكر نكنى كه امام هادى عليه السلام اين شهر را براى زندگى انتخاب كرده است، بلكه حكومت عبّاسيان او را مجبور به اين كار ساخته است.
* * *
وقتى به مردم نگاه مى كنى مى بينى كه بيشتر آنها تُرك هستند. تعجّب مى كنى، اينجا كشورى عربى است، پس اين همه تُرك اينجا چه مى كنند؟
خوب است از آن پيرمرد كه آنجا ايستاده است اين سؤال را بپرسيم:
- پدر جان! چرا در اين شهر اين همه تُرك زندگى مى كنند؟
- مگر نمىدانى اصلاً اين شهر براى آنها ساخته شده است؟
- نه، ما خبر نداريم.
- مأمون در حكومت خود به ايرانىها خيلى بها مى داد؛ امّا آنها به اهلبيت عليهم السلام علاقه زيادى نشان مى دادند و همين باعث مشكلات زيادى در نهادهاى حكومتى مى شد؛ براى همين بعد از مأمون، عبّاسيان تصميم گرفتند از تركهاى كشور تركيه - كه بيشتر آنها سُنى مذهب بودند - استفاده كنند. آنها سربازان تُرك را استخدام كردند و به بغداد آوردند.
- اگر اين تُركها به بغداد آورده شدند پس چرا حالا در سامّرا هستند؟
- شهر بغداد گنجايش اين همه جمعيّت را نداشت. در ضمن تركها در اين شهر به مال و ناموس مردم رحم نمىكردند. عبّاسيان ديدند كه اگر اين وضع ادامه پيدا كند مردم شورش خواهند كرد. براى همين آنها شهر سامرّا را ساختند و نيروى نظامى خود را - كه همان تركها بودند - به سامرّا منتقل كردند و سپس خودِ عبّاسيان هم به اينجا آمدند.
- يعنى الآن سامرّا پايتخت جهان اسلام شده است؟
- مگر نمىدانى در حال حاضر خليفه مسلمانان - مُعتَزّ عبّاسى - در اين شهر است؟
- پس اين كاخهاى باشكوه براى خليفه است؟
- آرى. او در اين شهر كاخهاى زيادى ساخته است. اصلاً مى دانى چرا اين شهر را «سامرّا» ناميدهاند؟
- نه.
- اصل اسم اين شهر «سُرَّ مَنْ رأى» بوده است. يعنى «شاد شد هر كس اينجا را ديد»، مردم براى راحتى تلفّظ، آن را خلاصه كردند و به آن «سامرّا» گفتند. عبّاسيان پول زيادى صرف ساختن اين شهر كردند.
ما ديگر به جوابهاى خود رسيدهايم. از پيرمرد تشكّر مى كنيم و به راه خود ادامه مى دهيم.
* * *
- آقاى نويسنده! چقدر مرا در اين شهر راه مى برى؟
- حوصله كن، عزيزم!
- من مى خواهم به خانه امام هادى عليه السلام بروم، ساعتى است كه مرا در اين شهر مى چرخانى.
- اينجا يك شهر نظامى است، ما به راحتى نمىتوانيم به خانه امام برويم. خطر دارد، مى فهمى! خطر كشته شدن!
تو از شنيدن اين سخن من تعجّب مى كنى.
عبّاسيان هر گونه رفت و آمد به خانه امام را بازرسى مى كنند، آنها امام هادى و امام حسن عسكرى عليهما السلام را در شرايط بسيار سختى قرار دادهاند.
اكنون ما به محلّه «عَسكَر» مى رسيم. اينجا يكى از محلّههاى بالاشهر سامرّا است.
حتماً مى دانى «عسكر» در زبان عربى به معناى «لشكر» است، در اين محلّه فقط فرماندهان لشكر عبّاسيان زندگى مىكنند.
تعجّب كردهاى كه چرا تو را به اينجا آوردهام!
مگر نمىدانى كه امام در همين محل زندگى مى كند. آيا تا به حال فكر كردهاى چرا امام يازدهم به «عسكرى» مشهور شده است؟
علّت اين نامگذارى اين است كه امام در همين محلّه زندگى مى كند.
عبّاسيان، امام و خانوادهاش را مجبور كردهاند در اينجا باشند تا بتوانند همه رفت و آمدها را به خانه او زير نظر بگيرند.
نمىدانم آيا شنيدهاى امام از مردم خواسته است كه به او سلام نكنند؟ آرى، در اين شهر سلام كردن به امام جرم است!
حتماً شنيدهاى وقتى كسى را به جايى تبعيد مى كنند او بايد در وقتهاى معينى به نزد مأموران دولتى رفته و حضور خودش در آن شهر را اعلام كند. امام در روزهاى دوشنبه و پنج شنبه بايد به نزد خليفه برود.
وقتى كه امام از خانه خارج مى شود تا خود را به قصر برساند عدّهاى از شيعيان از فرصت استفاده مى كنند و در راه مى ايستند تا امام را ببينند.
امام به آنها پيغام داده است كه هرگز به او سلام نكنند زيرا اين كار براى آنها بسيار خطرناك است و سزايى جز كشته شدن ندارد.
مىدانم كه باور كردن آن سخت است، چرا بايد سلام كردن به فرزند پيامبر جرم باشد؟ اين همان مظلوميّتى است كه تا به حال كسى به آن توجّه نكرده است!
هر چند امام حسين عليه السلام در روز عاشورا غريب و مظلوم بود؛ امّا يارانى وفادار داشت كه تا آخرين لحظه بر گرد وجودش همچون پروانه مى چرخيدند.
امّا جانم فداى غربت امامى كه در اين شهر تنهاى تنهاست، هيچ يار و ياور و آشنايى ندارد، دوستان او هم غريب و مظلومند!
آيا دوست دارى قصّه چوب شكسته شده را برايت بگويم تا با مظلوميّت امام خود بيشتر آشنا شوى؟
در اين روزگار هر خانه نياز به هيزمهاى زيادى دارد تا با آن غذا بپزند و در فصل سرما خانه را با آن گرم كنند.
شخصى به نام «داوود بن اسود» براى خانه امام عسكرى رحمهم الله هيزم تهيّه مى كرد. يك روز امام او را صدا زد و به او چوب بزرگى داد و گفت: «اين چوب را بگير و به بغداد برو و به نماينده من در آنجا تحويل بده».
داوود خيلى تعجّب كرد، آخر بغداد شهر بزرگى است و هيزمهاى زيادى در آن شهر وجود دارد، چه حكمتى است كه امام از او مى خواهد اين همه راه برود و اين چوب را به بغداد ببرد.
به هر حال سوار بر اسب خود شد و به سوى بغداد حركت كرد.
در ميانه راه به كاروانى برخورد كرد، او خيلى عجله داشت. شترى جلوىِ راه او را بسته بود، با آن چوب محكم به شتر زد تا شتر كنار برود و راه باز شود ولى چوب شكست. شكسته شدن چوب همان و ريختن نامهها همان!
گويا امام در داخل اين چوب نامههايى را مخفى كرده بود و داوود از آن خبر نداشت.
واى! اگر مأمور اطلاعاتىِ عبّاسيان اين صحنه را ببيند چه خواهد شد؟
خون همه كسانى كه اسمشان در اين نامهها آمده است ريخته خواهد شد.
داوود سريع از اسب پياده شد و همه نامهها را جمع كرد و با عجله از آنجا دور شد.
در اين نامهها، جواب سؤالهاى شيعيان نوشته شده بود؛ ولى امام عسكرى عليه السلام براى ارسال آنها با مشكلات فراوانى روبرو بوده است.
فكر مى كنم با شنيدن اين داستان با گوشه اى از شرايط سختى كه بر امام مى گذرد آشنا شدهاى.
* * *
اكنون، ما آرام آرام در محلّه عسكر قدم برمىداريم، من مى خواهم درِ خانه امام را به تو نشان بدهم.
از تو مى خواهم وقتى به آنجا رسيديم بىتابى نكنى! نگويى كه مى خواهم امام را ببينم. گفته باشم اين كار خطرناك است!
قدرى راه مى رويم. نسيم مى وزد، بوى بهشت به مشام مى رسد، آنجا خانه آفتاب است.
با بىقرارى و وجدى كه دارى سلام مى كنى:
سلام بر آقا و مولاى من!
سلام بر نور خدا در زمين!
تو مى خواهى به سوى بهشت بروى، من دست تو را مى گيرم!
كجا مى روى؟
تو به خود مى آيى و سپس مى گويى: دستِ خودم نبود! بعد از يك عمر آرزو ، به اينجا رسيدهام، امامِ من در چند قدمى من است و من نمىتوانم او را ببينم!
* * *
آنجا چند مأمور ايستادهاند. آنها به ما نگاه مى كنند. زود اشك چشمانت را پاك كن! بايد فكرى بكنيم.
- شما كجا مى رويد!
- ما به درِ خانه قاضى شهر مى رويم.
- چرا رفيقت گريه كرده است؟
- بعضى از نامردها، همه سرمايه ما را گرفتهاند.
وقتى اين را مى گويم، آنها اجازه مى دهند كه برويم. بيا تا به درِ خانه قاضى برويم كه حرف من دروغ نباشد.
خانه قاضى آنجاست. تو به من نگاه مى كنى و مى گويى: چقدر قشنگ جواب دادى! اين نامردها، همه سرمايه ما را گرفتهاند.
ناراحت نباش، ما بايد براى روزگارى كه امام زمان عليه السلام از ديدهها پنهان مى شود آمادگى پيدا كنيم. من شنيدهام امام دوازدهم ما، غيبتى طولانى خواهد داشت.
اگر همه شيعيان مى توانستند به راحتى امام خود را ببينند و با او ارتباط داشته باشند در دوران غيبت فرزندش نمىدانستند چه كنند؛ امّا الآن شيعيان كمكم براى روزگار غيبت آماده مى شوند.
تو اكنون تا درِ خانه امام آمدى، ولى نتوانستى او را ببينى، تو مى توانى در روزگار غيبت هم دوام بياورى!
ادامه کتاب در
* * *
بيا به مسجد شهر برويم تا در آنجا نماز بخوانيم. مسجد كجاست؟ اين كه ديگر سؤال نمىخواهد. مسجد در كنار برج متوكّل واقع شده است.
آن برج آن قدر بلند است كه به راحتى مى توانى آن را ببينى.
چه مسجد بزرگى! چقدر با صفا! چند نهر آب از ميان آن عبور مى كند.
اين مسجد چقدر شلوغ است. مردم در صفهاى مرتّب نشستهاند و منتظر آمدن خليفه مى باشند.
با آمدن خليفه همه از جا بلند مى شوند. آنها اعتقاد دارند كه اين خليفه، نماينده خدا بر روى زمين است.
آنها خيال مى كنند همه اسلام در اين خليفه جلوه كرده است. هر كس با خليفه مخالف باشد با اسلام مخالف است! امروز اين حكومت، ادامه حكومت پيامبر است و همه بايد آن را تأييد كنند!
آنها فراموش كردهاند كه اين حكومت، بسيارى از فرزندان پيامبر را شهيد كرده است. امروز خليفه، فرزند پيامبر را در خانهاش زندانى كرده و آزادى را از او گرفته است.
كسى حق ندارد به اين چيزها فكر كند. فكر كردن در اين روزگار جرم است.
تعجّب مى كنى كه چگونه هزاران نفر پشت سر يك ستمگر نماز مى خوانند؟
مگر نمى دانى سالهاست كه اين مردم، پشت هر كس و ناكسى نماز مى خوانند؟
فقط ما شيعيان هستيم كه مى گوييم بايد امامِ جماعت، عادل باشد.
بيا جلو برويم تا خليفه را ببينم. نگاه كن! اين خليفه كه خيلى جوان است.
نماز جماعت برپا مى شود، من و تو، پشت سر خليفه نماز مى خوانيم. اين نماز براى اين است كه جانمان در امان باشد و كسى به ما شك نكند.
به سجده مى روم، از خدا مى خواهم يك آشنا در اين شهر پيدا كنيم تا بتوانيم چند روزى در اين شهر بمانيم.
به طرف درب مسجد حركت مى كنيم. همين كه از مسجد بيرون مى رويم، پيرمردى به سوى ما مى آيد. به دلم افتاده كه او از شيعيان است. او فهميده است كه ما در اين شهر غريب هستيم. از ما دعوت مى كند و ما را به خانه مىبرد.
خيلى زود همه چيز روشن مى شود، حدس من درست بود. او از شيعيان امام عسكرى عليه السلام است. نام او بِشر انصارى است. به هر حال ما مى توانيم چند روزى در اين شهر بمانيم.
تو رو به او مى كنى و مى گويى:
- چگونه مى شود به خانه امام برويم؟ من مى خواهم آن حضرت را ببينم.
- اين كار بسيار خطرناكى است، پسرم!
- من همه خطرات آن را به جان مى خرم.
- عزيزم! با رفتن ما به خانه امام عسكرى عليه السلام براى آن حضرت دردسر درست مى شود. چند مدّت پيش عدّهاى از شيعيان به خانه امام رفتند، وقتى خبر به خليفه رسيد امام را براى مدّتى زندانى كرد. آيا حاضر هستى براى امام مشكلى پيش بيايد؟
و تو به فكر فرو مى روى. تو هرگز حاضر نيستى كه به خاطر رسيدن به آرزويت، مشكلى براى امام پيش بيايد.
* * *
خورشيد طلوع مى كند، شهر سامرّا زير نور آفتاب مى درخشد، مى دانم كه اين شهر زيبا ديگر براى تو جلوهاى ندارد، دلت گرفته است. طورى نگاهم مى كنى گويى كه پشيمان هستى همسفرم شدهاى:
- تو ديگر چه نويسندهاى هستى؟
- مگر چه شده است؟
- مرا به اين شهر آوردى كه بيشتر دلم را بسوزانى و فقط مظلوميّت امامم را به من نشان بدهى! من ديگر در شهرى كه سلام به آفتاب جرم است نمىمانم.
- حق با توست. من نمىدانستم كه در اين شهر، اين قدر خفقان است.
تو وسايل خودت را جمع مى كنى و مى خواهى مرا تنها بگذارى و بروى.
تمام غمهاى دنيا به سراغم مى آيد، من تازه به تو عادت كردهام. از همه دنياى به اين بزرگى، دلخوشى من فقط تو بودى! تو هم كه مى خواهى تنهايم بگذارى!
سرانجام مى روى و دل مرا همراه خود مى كشانى. من تصميم دارم تا دروازه شهر همراهت بيايم.
نگاهت مى كنم. تو به جاى اين كه به سوى دروازه بروى به سوى محلّه عسكر مى روى. فكر مى كنم مى خواهى درِ خانه امام را براى آخرين بار ببينى.
من هم همراه تو مى آيم. چند مأمور آنجا ايستادهاند. تو مى ايستى و لبخند مى زنى. بايد دوباره به بهانه رفتن به خانه قاضى از اين كوچه عبور كنيم.
دوباره در كنار هم هستيم. از كوچه عبور مى كنيم. عطر بال فرشتهها را مى توان حس كرد، بوى باران، بوى آسمان، بوى بهشت به مشام مى رسد.
كاش مى شد فقط يك دقيقه به خانه امام مى رفتيم. كاش مى شد بر درِ خانه محبوب بوسه اى مى زديم و مىرفتيم.
آرام آرام از كنار خانه امام عبور مى كنيم و سپس از كنار مأموران مى گذريم. از خمِ كوچه كه عبور مى كنيم نفس راحتى مى كشيم.
آنجا را نگاه كن!
آن مادر را مى گويم كه كنار كوچه ايستاده است، گويا خسته شده است. مقدارى بار همراه خود دارد.
تو جلو مى روى مى خواهى به اين مادرِ پير كمك كنى. سلام مى كنى و از او مى خواهى تا اجازه بدهد وسايلش را به خانهاش ببرى.
او قبول مى كند و خيلى خوشحال مى شود. من جلو مى آيم و از تو مى خواهم مقدارى از آن وسائل را به من بدهى قبول نمىكنى و مى گويى تو برو همان قلمت را نگه دار!!
معلوم مى شود كه هنوز از من دلخور هستى.
قدرى راه مى رويم. مادر مى گويد كه خانه من اينجاست. تو وسايلش را زمين مى گذارى.
اكنون او نگاهى به تو مى كند و مى گويد: پسرم! اجر تو با مادرم، زهرا!
با شنيدن نام حضرت زهرا عليها السلام اشك در چشمانت حلقه مى زند. مادر به تو خيره مى شود مى فهمد كه تو آشنايى! غريبه نيستى!
او اصرار مى كند كه بايد به خانهاش بروى. هر چه مى گويى: «من بايد بروم»، قبول نمىكند. او مى خواهد تا با يك نوشيدنى، گلويى تازه كنى.
سرانجام قبول مى كنى و مى خواهى وارد خانه بشوى؛ امّا به سوى من مى آيى. تو مى خواهى مرا نيز همراه خود ببرى.
مىدانستم خيلى با معرفت هستى!
* * *
روى تخت در حياط خانه نشستهايم. زير درخت خرما!
مادر رفته است براى ما نوشيدنى بياورد. رو به من مى كنى و مى خواهى كه در مورد اين مادر سؤال كنم.
مادر براى ما نوشيدنى آورده است: «بفرماييد. قابل شما را ندارد».
بعد از مدتّى، من رو به مادر مى كنم و مى گويم:
- ببخشيد! آيا شما از فرزندان حضرت زهرا عليها السلام هستيد؟
- آرى، من دختر امام جواد عليه السلام هستم.
- واى! شما خواهر امام هادى عليه السلام هستيد؟ باورم نمىشود، درست شنيدم؟
- بله، پسرم! درست شنيدى.
- نام شما چيست؟
- حكيمه.
- چرا شما از مدينه به اين شهر آمديد؟
- من همراه برادرم امام هادى عليه السلام در مدينه زندگى مى كردم؛ امّا خليفه عبّاسى برادرم را مجبور كرد به اين شهر بيايد. من هم به اينجا آمدم. مگر شما نمىدانيد او در اين شهر غريب است؟ دلخوشى او به من است.
متوجّه تو مى شوم؛ چرا از جاى خود بلند شدى و دست به سينه گرفتهاى!
بايد در حضور دختر و خواهرِ امام به احترام ايستاد!
حق با توست، يادت هست وقتى قم مى رفتيم، زيارت حضرت معصومه عليها السلام چنين سلام مى گفتيم: «سلام بر تو اى دختر امام، اى خواهر امام، اى عمّه امام».
حكيمه هم مانند حضرت معصومه عليها السلام است: او دخترامام جواد عليه السلام، خواهر امام هادى عليه السلام و عمّه امام عسكرى عليه السلام است.
* * *
- بايد فرصت را غنيمت بشمارى، بايد بنويسى! تو بايد جوانان را با حكيمه بيشتر آشنا كنى.
- باشد. مى نويسم. مقدارى صبر داشته باش.
اكنون رو به حكيمه مى كنم و مى گويم: «آيا مى شود براى جوانان خاطره زيبايى تعريف كنيد تا آن را بنويسم».
او به فكر فرو مى رود، دقايقى مى گذرد. حكيمه رو به من مى كند و مى گويد: «فكر مى كنم بهتر است خاطره آخرين عروس را براى شما بگويم».
مىدانم تو هم دوست دارى اين خاطره را بشنوى.
خاطره آخرين عروس!
همسفرم! من و تو آمادهايم تا اين خاطره را بشنويم. گويا حكيمه از ما مى خواهد به سفرى برويم. سفرى دور و دراز!
بايد به اروپا برويم، به سرزمين «روم»، قصر امپراتورى.
ما در آنجا با دخترى به نام «مليكا» آشنا مى شويم...
-----------------------------------
ادامه کتاب در فایل PDF
روی فایل ضمیمه کلیک کنید
فایل با برنامه RAR فشرده شده است
فایل های ضمیمه
تعداد بازديد: 404

