عکس روز

کتاب راه آسمان

کتاب راه آسمان

ورود به سایت

نام کاربری:
کلمه عبور:

عضویت در وب سایت

یادداشت ها - کتاب بانوی چشمه - رمان حضرت خدیجه

بانوی چشمه - نوشته مهدی خدامیان آرانی

کتاب بانوی چشمه - رمان حضرت خدیجه
قسمتى از كتاب

_________________________________________

روزهاى جمعه دعاىِ ندبه مى‏خوانيم و فرزند تو را صدا مى‏زنيم: اى فرزند خديجه كبرى!
امروز هم روزِ جمعه است و من مهمان تو هستم و در كنار قبرِ خراب تو ايستاده‏ام و به تو فكر مى‏كنم. اين چه رازى است كه خدايت به تو مباهات مى‏كند؟
جبرئيل از آسمان‏ها به زمين مى‏آيد تا سلام خدا را به تو برساند. تو چه كرده‏اى كه اين چنين عزيزِ خدا شده‏اى؟
چرا اين گروه گمراه مى‏خواهند تو را از يادها ببرند؟ قصّه غصّه تو، قلب شيعه را مى‏سوزاند. كاش تو را بيشتر مى‏شناختم!
بايد قلم در دست بگيرم و بنويسم. بايد براى دوستانت از حماسه‏اى بگويم كه تو آن را آفريده‏اى.
اى خديجه! اى چشمه همه خوبى‏ها!
اى مادر همه اهل ايمان! تويى اُمّ المؤمنين!
قبر تو در دل همه ماست. مى‏دانم يك روز فرا مى‏رسد كه شيعه براى مادرِ خوب خود، حرمى باصفا مى‏سازد. آن روز چقدر نزديك است!
اميدوارم كه نوشتار مرا قبول كنى و در روز قيامت، من و خوانندگان اين كتاب را از شفاعتت بهره‏مند سازى.

مهدى خُدّاميان آرانى‏
تير ماه 89





سه دختر زيباى خدا

- با تو هستم! صبر كن! بايد اينجا بايستى و هفت بار صداى الاغ از خود در بياورى!
- چرا بايد اين كار را بكنم. مگر من ديوانه‏ام؟
- عجب حرفى مى‏زنى! اين يك رسم مهمّ است، نگاه كن همه دارند اين كار را مى‏كنند.
- خوب، همه كارِ بى‏خودى مى‏كنند.
- اگر تو اين كار را نكنى بيمارى «وبا» مى‏گيرى.
با تعجّب به من نگاه مى‏كنى. به راستى تو را كجا آورده‏ام؟ من خودم هم تعجّب كرده‏ام.
ما كيلومترها راه آمده‏ايم تا خانه خدا را زيارت كنيم. همان خانه‏اى كه خداوند ابراهيم‏عليه السلام را فرستاد تا آن را آباد كند. ما مى‏خواهيم وارد اين شهر بشويم؛ امّا چرا مردم از ما چنين خواسته‏اى دارند؟
ما به روزگار خرافات آمده‏ايم، به روزگار جاهليّت! هنوز پانزده سال تا ظهور اسلام باقى مانده است.
اين هم يكى از خرافاتى است كه اين مردم به آن اعتقاد دارند: اگر هنگام ورود به شهر، صداى الاغ از خود در آورى از «وبا» در امان خواهى بود!
اكنون وارد شهر مى‏شويم و به سوى كعبه مى‏رويم، تو خيلى مشتاق ديدن خانه خدا هستى. مى‏دانم مى‏خواهى بر جاى دستِ ابراهيم‏عليه السلام بوسه بزنى.
اين خانه، خانه يكتاپرستى است، خدا به حضرت آدم‏عليه السلام دستور داد تا اين خانه را بنا كند.
وقتى كار ساخت كعبه تمام شد، خدا به او وحى كرد كه من گناه تو را بخشيدم و رحمت خود را بر تو نازل كردم.
اين خانه، شعبه‏اى از رحمت و مهربانى خداست، شايد شنيده‏اى كه خداوند توبه حضرت آدم‏عليه السلام را كنار همين خانه قبول كرد.

* * *

- با تو هستم، صبر كن!
- براى چه؟ ما فاصله زيادى تا كعبه نداريم. من مى‏خواهم به زيارت بروم و طواف كنم.
- الآن وقت مناسبى براى اين كار نيست. بايد صبر كنيم.
- يعنى چه، مگر طواف هم وقت مناسبى مى‏خواهد؟
- اگر حالا كنار كعبه برويم با زنى روبرو مى‏شويم كه لخت و عريان طواف مى‏كند.
- آخر مگر چنين چيزى مى‏شود؟
- بله، من كه گفتم، ما به سرزمين سياهى‏ها و خرافات آمده‏ايم.
هنوز با ناباورى به من نگاه مى‏كنى. آخر چگونه ممكن است كه يك زن با آن وضعيّت براى طواف بيايد. تعجّب نكن! اين يك قانون است. خوب است سايه‏اى پيدا كنيم و بنشينيم تا من ماجرا را برايت تعريف كنم.

* * *

سال‏ها پيش در اين سرزمين هيچ نشانى از آبادى نبود. درّه‏اى خشك كه هيچ كس آن را نمى‏شناخت.
خدا به ابراهيم‏عليه السلام فرمان داد تا فرزندش اسماعيل‏عليه السلام را همراه با مادرش به اينجا بياورد و كعبه را كه ويران شده بود، دوباره بسازد.
كار ساخت كعبه كه تمام شد، حضرت ابراهيم‏عليه السلام به فلسطين بازگشت و هاجر و اسماعيل‏عليهما السلام را كنار كعبه گذاشت.
چند روز كه گذشت، گروهى از عرب‏ها، گذرشان به اينجا افتاد. آنها وقتى آب زمزم را ديدند در اينجا منزل كردند. كم كم مردم زيادى در اينجا جمع شدند و شهر مكّه ساخته شد. بيشتر مردمِ اين شهر به دين ابراهيم‏عليه السلام ايمان آوردند.
سال‏ها گذشت، آرام آرام شهرت كعبه به اطراف رسيد، مردم از هر گوشه و كنار براى طواف آن مى‏آمدند، زيرا حج از اعمالى بود كه در دين ابراهيم‏عليه السلام به آن تأكيد شده بود.
شهر تا مدّتى در اختيار فرزندان اسماعيل‏عليه السلام بود؛ امّا بعد از مدّتى، گروهى از عرب‏ها شهر مكّه را در اختيار خود گرفتند.
آنها خود را خادمان كعبه خواندند و رسوم زيارت كعبه را تحريف كردند و از اين راه به ثروت زيادى رسيدند.
يكى از قانون‏هايى كه آنها وضع كردند اين بود: هر كس كه براى طواف كعبه مى‏آيد بايد حتماً لباس مردم شهر مكّه را به تن كند و اگر كسى اين لباس را نمى‏توانست تهيّه كند، بايد لباس‏هاى خود را از بدن بيرون بياورد و عريان طواف كند!
مردمى كه براى طواف كعبه مى‏آمدند، خيال مى‏كردند اين كار، يك دستور آسمانى است و با انجام آن، خداى كعبه را از خود راضى مى‏كنند!
رهبران مكّه به آنها گفته‏اند شما با اين لباس‏هاى خود كه گناه انجام داده‏ايد نمى‏توانيد كعبه را طواف كنيد، يا بايد لباس ما را تهيّه كنيد يا آنكه با بدن عريان طواف كنيد.
امان از روزى كه دين وسيله‏اى براى فريب مردم شود!

* * *

بلند شو! اكنون ديگر ما مى‏توانيم به سوى كعبه برويم. وقتى كنار كعبه مى‏رسيم تو مات و مبهوت مى‏ايستى و نگاه مى‏كنى!
در اطراف كعبه بت‏هاى زيادى مى‏بينى، عدّه‏اى در مقابل اين بت‏ها به سجده افتاده‏اند؛ گريه مى‏كنند و از او حاجت مى‏خواهند.
همه كسانى كه طواف كعبه مى‏كنند، كف مى‏زنند و سوت مى‏كشند. اينجا خانه خداست، مجلس عروسى نيست. چرا كف مى‏زنند؟
عبادت اين مردم، همين سوت زدن و كف زدن‏ها است، به راستى اين چه دينى است كه اين مردم دارند؟
ما بايد به طواف خود ادامه بدهيم و با خداى خود راز و نياز كنيم. درست است كه در ميان اين همه سوت و كف، صدا به صدا نمى‏رسد؛ امّا خدا در همه حال، صداى بندگانش را مى‏شنود.

* * *

بعد از طواف، به سوى چاه زمزم مى‏رويم تا قدرى آب بنوشيم.
چه آب گوارايى!
همان آبى كه خدا براى هاجر و اسماعيل‏عليهما السلام از دل زمين جارى كرد. وقتى ابراهيم‏عليه السلام به سوى فلسطين رفت، هاجر ماند و يك نوزاد.
در اينجا نه آبى بود و نه درختى. اسماعيل‏عليه السلام تشنه شد و هاجر به جستجوى آب رفت. او در دل اين كوه‏ها مى‏دويد تا شايد آبى پيدا كند. او به هر جا كه مى‏دويد جز كوه و سنگ چيزى نمى‏ديد.
خدا هيچ گاه مهمان خود را فراموش نمى‏كند. ناگهان از زير پاى اسماعيل‏عليه السلام، چشمه‏اى جارى شد.
هنوز هاجر مى‏دويد. او خسته شد و نااميد به سوى اسماعيل‏عليه السلام بازگشت.
نگاهش به آب زلالى افتاد كه از دلِ زمين مى‏جوشيد. خدا با آب زمزم از مهمانش پذيرايى كرده بود.

* * *

كنار چاه زمزم، چند نفر با هم سخن مى‏گويند:
- خوشا به حال ما كه امروز به مكّه آمديم.
- براى چه؟
- مگر خبر ندارى؟ قرار است درِ كعبه را باز كنند.
- چقدر خوب.
ما هم خوشحال مى‏شويم. خيلى دلمان مى‏خواست كه بتوانيم داخل كعبه را ببينيم.
ساعتى مى‏گذرد، چند پيرمرد به سوى كعبه مى‏آيند. همه مردم كنار مى‏روند، فكر مى‏كنم آنها بزرگان مكّه هستند. كليد درِ كعبه به دست يكى از آنهاست.
اكنون درِ كعبه باز مى‏شود، مردم در صف مى‏ايستند تا يكى بعد از ديگرى وارد كعبه شوند. بايد قدرى صبر كنيم تا نوبت ما بشود.
اكنون ما وارد كعبه مى‏شويم.
خداى من! اينجا خانه خداست يا بتكده؟
هر چه نگاه مى‏كنى بت مى‏بينى! ده‏ها بت در درون خانه خدا چه مى‏كنند؟
گروهى به سوى آن بت بزرگ مى‏روند. در مقابلش به سجده مى‏افتند و گريه مى‏كنند و از آن حاجت مى‏خواهند.
در اين ميان، من شروع به شمارش بت‏هاى كوچك و بزرگ مى‏كنم كه در داخل كعبه و اطراف كعبه است.
اينجا خانه توحيد است ؛ امّا سيصد و شصت بت در اينجا جلوه نمايى مى‏كنند.
تو مات و مبهوت به آنها نگاه مى‏كنى و از من مى‏پرسى: چرا اين مردم بت پرست شده‏اند؟
بايد تاريخ را با هم بخوانيم:

* * *

سال‏ها پيش، مردى به نام «ابن لُحَىّ»، رهبر شهر مكّه بود. او به بيمارى سختى مبتلا شد.
طبيب ماهرى در مكّه بود به او دستور داد تا به شام (سوريه) سفر كند و بدن خود را با آب چشمه‏اى كه در آنجاست، بشويد.
رهبر مكّه به شام رفت. آن چشمه را پيدا كرده و چند ماه را در آنجا ماند و هر روز در آبِ آن چشمه، بدنش را شستشو مى‏داد.
مردم شام، بت‏هايى را براى خود درست كرده بودند و آنها را مى‏پرستيدند. او به يكى از اين بتكده‏ها رفت و با ديدن آن مردم بت‏پرست فهميد كه رهبران آنها از راه بت‏پرستىِ اين مردم به چه ثروت زيادى رسيده‏اند.
هر روز ده‏ها گوسفند قربانى مى‏شوند و بعد از پايان مراسم، همه آنها كباب شده و سفره‏اى رنگين پهن مى‏شود.
او فهميد كه تمامى هديه‏هاى ارزشمندى كه مردم براى بت‏ها مى‏آورند، ميان رهبران تقسيم مى‏شود.
اينجا بود كه فكرى به ذهن رهبر مكّه رسيد: ساختن يك بت در مكّه و فريب دادن مردم!
وقتى او از سفر بازگشت، فكر بت‏پرستى را در مكّه رواج داد. در فاصله كوتاهى بت‏هاى زيادى ساخته شد و مردم به پرستش آنها مشغول شدند.
اعتقاد مردم به سه بت بيش از بقيّه بود و آنها را دخترانِ خدا مى‏دانستند و در برابر آنها سجده مى‏كردند و از آنان حاجت مى‏خواستند.
نام دخترانِ خدا چنين بود: «لات»، «مَنات» و «عُزّى‏».

* * *

- حالا مى‏فهمم كه منظور آنها از آن دعا چه بود؟
- كدام دعا را مى‏گويى؟
- وقتى ما طواف مى‏كرديم، دعايى را كه مردم مى‏خواندند، مى‏شنيدم و نمى‏دانستم معناى آن چيست. در آن دعا نام «لات»، «عُزّى‏» و «مَنات» آمده بود.
- حتماً تو اين دعا را شنيده‏اى: «واللّاتِ والعُزّى، وَمَناةِ الثّالِثَة الأُخرى، فَإِنَّهُنَّ الغَرانيقُ العُلى، وَإِنَّ شَفاعَتَهُنَّ لَتُرتَجى».
- معناى اين دعا چيست؟
- قسم به «لات»، «عُزّى‏» و «مَنات» كه آنها سه دخترِ زيباى خدا هستند و ما به شفاعت آنها اميد داريم.
حتماً دوست دارى كه از اين دخترانِ خدا برايت بيشتر بگويم. اين مردم در همه گرفتارى‏هاى خود آنها را صدا زده و از آنها كمك مى‏گيرند.
نگاه كن! جهالت و نادانى با اين مردم چه كرده است كه در مقابل سنگ‏هايى‏كه خود تراشيده‏اند، سجده مى‏كنند و از آنها حاجت مى‏خواهند!

* * *

عُزّى‏، عزيزترين بت اين سرزمين است!
او الهه آفرينش است و همه هستى به دست او خلق شده است.
اين مردم به داشتن عُزّى‏، افتخار مى‏كنند، زيرا او در سرزمين آنها منزل كرده است و چه چيزى از اين بهتر!
همه زمين و آسمان را كه مى‏بينى به دست اين بت خلق شده است.
آيا مى‏دانى كه خانه عُزّى‏ كجاست؟
بين راه مكّه و عراق معبدى بزرگ براى اين بت ساخته‏اند. در آنجا قربانگاه بزرگى وجود دارد كه شتران زيادى در آن قربانى مى‏شوند.
اگر يك روز به معبد عُزّى‏ بروى مى‏بينى كه عدّه زيادى دور يك سنگ صاف و سياه طواف مى‏كنند.
اين سنگ، همان عُزّى‏ است.
نام بت ديگر «لات» است كه در شهر طائف قرار دارد. او الهه آفتاب است. سنگى چهارگوش و بزرگ كه مردم برايش قربانى مى‏كنند و به او تقرّب مى‏جويند.
اين دختر خدا بازارش خيلى داغ است و عدّه زيادى با لباس احرام به زيارتش مى‏روند، هيچ كس نمى‏تواند با لباس معمولى به زيارت او برود.
و امّا دختر سوّم خدا، نامش «مَنات» است و معبد او در كنار درياى سرخ بين مكّه و يثرب واقع شده است.
«مَنات»، بزرگترين دختر خداست و براى همين مردم براى زيارت او گروه گروه مى‏روند و براى او قربانى زيادى مى‏كنند.

* * *

اين حكايت سه دختر خدا بود. در اين سرزمين، بت‏هاى زياد ديگرى نيز وجود دارند. هر كس در خانه خود، بت كوچكى دارد.
در اين روزگار هيچ خانه‏اى پيدا نمى‏شود كه در آن بت نباشد!
هر روز صبح زود وقتى مردم از خواب بيدار مى‏شوند كنار بت خود مى‏روند و در مقابلش تعظيم مى‏كنند.
هر كس كه قصد دارد به جايى سفر كند، بعد از آن كه با زن و بچّه خود خداحافظى كرد به سراغ بت خود مى‏رود و دستى بر آن بت مى‏كشد و خود را با آن متبرّك مى‏كند. او فكر مى‏كند كه با اين كار، بلاها از او دور مى‏شود.
امروز بت‏پرستى دين و آيين اين مردم است. آنها بت‏ها را شريك خدا مى‏دانند.
آنها دين خود را از پدران و مادران خود فرا گرفته‏اند و هرگز در آن شك نمى‏كنند. آنها به شدّت از اعتقادات خود دفاع مى‏كنند و اجازه نمى‏دهند كسى به دختران خدا جسارت كند.
امروز اين بت‏ها قداست زيادى دارند. هر كس كه به آنها بى‏احترامى كند و آنها را قبول نداشته باشد شكنجه سختى مى‏شود.
در اين ميان، عدّه‏اى هستند كه به بت‏ها هيچ اعتقادى ندارند، آنها از نسل ابراهيم‏عليه السلام هستند و به دين او باقى مانده‏اند.
افسوس كه تعداد آنها بسيار كم است و نمى‏توانند در مقابل بت‏پرستان كارى بكنند.
آرى، پايان شب سيه، سپيد است. خداوند به زودى آخرين پيامبر خود را خواهد فرستاد تا همه بت‏ها را نابود كند و مردم را به سوى يكتاپرستى دعوت كند.
به زودى نداىِ توحيد به گوش همه خواهد رسيد: خداوند يكتاست و هيچ شريكى ندارد.








به سوى خانه پاكدامن



مى‏دانم كه خيلى گرسنه‏اى. ديگر وقت ناهار است. خوب است با هم برويم و غذايى تهيّه كنيم. به سوى بازار مكّه حركت مى‏كنيم.
بشتابيد! حراجىِ گردنبند!
گردنبند استخوان خرگوش!
اين صداى يكى از فروشندگان است. جلو مى‏رويم. عدّه زيادى در حال خريدن اين گردنبندها هستند.
آن مادر را نگاه كن، گردنبندى از استخوان خرگوش براى فرزند خود خريده است!
تو خيلى تعجّب مى‏كنى. مگر طلا و جواهر در اين سرزمين نيست كه اين مردم استخوان خرگوش را مى‏خرند؟
اين گردنبندها حكايتى دارند. اين مردم اعتقاد دارند كه غول‏ها به انسان حمله كرده و هر روز، يك نفر را به عنوان قربانى به قتل مى‏رسانند.
آيا تو از غول‏ها نمى‏ترسى؟ غول‏ها خيلى خطرناك هستند. تو بايد استخوان خرگوش به گردن خود آويزان كنى تا از شرِّ غول‏ها در امان بمانى. براى اينكه از سحر و جادو در امان بمانى بايد گردنبندى از استخوان خرگوش داشته باشى!
فكر مى‏كنم كه در اين سرزمين، قيمت استخوان خرگوش از قيمت جواهرات بيشتر باشد!

* * *

بوى غذا مى‏آيد! به به!
خوب است به آن مغازه بروم و مقدارى غذا بخرم. چند قدم كه مى‏روم يادم مى‏آيد كه اين مردم موقع كشتن گوسفند يا شتر، نام بت‏ها را به زبان مى‏آورند؛ براى همين ما نمى‏توانيم غذاى آنها را بخوريم.
بايد صبر كنيم تا غذاى حلالى پيدا كنيم. از كوچه‏ها عبور مى‏كنيم. نگاه تو به پرچم‏هايى مى‏افتد كه بالاى چند خانه نصب شده است.
- آقاى نويسنده! اين پرچم‏ها نشانه چيست؟
- تو چه كار به اين كارها دارى.
- چرا جواب سؤال مرا نمى‏دهى؟
- بيا به دنبال غذاى حلال بگرديم.
- اصلاً خودم مى‏روم و سؤال مى‏كنم، من همسفر تو شدم تا چيزهايى را بياموزم.
- خيلى خوب! اين پرچم‏ها نشانه آن است كه در آن خانه‏ها، زنان بدكاره هستند و از مهمانان خود پذيرايى مى‏كنند. هر مردى كه دلش بخواهد مى‏تواند پيش آنها برود.
آنجا را نگاه كن! آن خانه «حَمامه» است. زنى زيبا كه مشتريان زيادى را به سوى خود جذب كرده است. او مادربزرگ معاويه است، همان كسى كه نامش را بارها شنيده‏اى.
خيلى تعجّب مى‏كنى! اينجا حرم خدا و شهر ابراهيم‏عليه السلام است، چرا بايد در اين شهر چنين كارهايى را بكنند؟ آيا كسى نيست تا مانع اين عمل آنها بشود؟
بيا برويم به رهبران اين شهر خبر بدهيم.
كجا مى‏روى رفيق! تو مى‏خواهى بروى به آنان چه بگويى؟ مگر نمى‏دانى اين زنان با اجازه رهبران شهر، اين خانه‏هاى فساد را راه انداخته‏اند؟
قسمت عمده‏اى از درآمد اين خانه‏ها به جيب همين رهبران مى‏رود. مردم، ديگر اين كارها را گناه نمى‏دانند، امروز همه ارزش‏ها نابود شده است و مردان غيرت ندارند.

* * *

من تو را به چه شهرى آورده‏ام! مى‏خواستم شهر خدا را نشانت بدهم؛ امّا همه سياهى‏ها را نشانت دادم.
چيزهاى ديگرى هم هست كه خجالت مى‏كشم بگويم. آرى، ما به عصر جاهليّت آمده‏ايم. فساد همه جا را فرا گرفته است. بسيارى از زنان و مردان گرفتار شهوت‏رانى شده‏اند.
همه پليدى‏ها و سياهى را مى‏توان در اينجا ديد.
آن خانه را ببين كه در بالاى آن، خيمه‏اى آبى رنگ نصب شده است. عدّه‏اى در زير آن خيمه نشسته‏اند. به راستى آنجا چه خبر است؟ از چند نفر سؤال مى‏كنم، آنها به ما مى‏گويند: آنجا خانه «طاهره» است.
آيا مى‏دانى «طاهره» به چه معنا است؟
در زبان عربى به زنى كه پاكدامن باشد، طاهره مى‏گويند. آنجا خانه كسى است كه در دلِ سياهى‏ها، همچون ستاره‏اى مى‏درخشد. آرى، آنجا خانه بانوى پاكدامن اين شهر است.
نامش «خديجه» است و خدا به او ثروت زيادى داده است. او بسيار سخاوتمند و مهمان‏نواز است.
ما به سوى خانه خديجه حركت مى‏كنيم.

* * *

- سلام بر آقاى نويسنده و همسفر خوبش!
- سلام بر شما، برادر!
- خوش آمديد، من مَيْسِره، خادم بانو هستم. خوش آمديد.
- خيلى ممنون.
همراه با مَيْسِره وارد خانه مى‏شويم، خوب است به قسمت پشت بام برويم، آنجا خيلى باصفاست. زير خيمه آبى مى‏نشينيم. نسيم مى‏وزد. هوا خنك مى‏شود.
مَيْسِره براى ما نوشيدنى مى‏آورد. گلويى تازه مى‏كنيم. بعد از لحظاتى سفره غذا پهن مى‏شود. بوى غذا به مشام مى‏رسد. اوّلين كسى كه سر سفره مى‏نشيند، من هستم.
چه غذاهاى خوشمزه‏اى!
- چرا جلو نمى‏آيى؟ غذا از دهن مى‏افتد.
- نه، من غذا نمى‏خورم.
- مگر گرسنه نيستى؟
- چرا، ولى تو به من گفتى كه مردم اين شهر وقتى گوسفندى مى‏كشند، نام بت‏ها را بر زبان جارى مى‏كنند. من چگونه غذاى آنها را بخورم؟
- فراموش كردم برايت بگويم كه خديجه مثل بقيّه مردم نيست. او فقط به خداى يكتا ايمان دارد. او از نسل ابراهيم‏عليه السلام است.
وقتى اين سخن را مى‏شنوى، برمى‏خيزى و سر سفره مى‏نشينى...

* * *

بعد از ناهار من كمى استراحت مى‏كنم تا خستگى‏ام برطرف شود. تو به اطراف نگاه مى‏كنى. فرش‏هاى ابريشمى كه در اينجا پهن است، بسيار گران‏قيمت هستند. همه وسايل اينجا خيلى باارزش هستند.
اكنون مرا صدا مى‏زنى:
- خديجه اين همه ثروت را از كجا آورده است؟
- من الآن خسته‏ام و مى‏خواهم بخوابم. بعداً برايت مى‏گويم.
ساعتى مى‏گذرد، مَيْسِره براى ما ظرفى از ميوه مى‏آورد. اين ميوه‏ها از شام به اينجا آورده شده است: خرما، پرتقال، سيب!
من پرتقالى برمى‏دارم و پوست مى‏گيرم و مى‏خواهم به سؤال تو جواب بدهم:
چند سال قبل، همسر ثروتمند خديجه از دنيا رفت و ثروت زيادى براى خديجه به ارث گذاشت. خديجه با آن ثروت به تجارت پرداخت.
حتماً مى‏دانى مكّه يك شهر تجارى است و بر سر راه يمن - شام قرار گرفته است. كاروان‏هاى تجارى به يمن رفته و عطر، صمغ، نقره و طلا را به شام مى‏برند. وقتى اين كاروان‏ها به شام مى‏رسند ابريشم، اسلحه، روغن و گندم خريدارى كرده و به يمن مى‏آورند.
آيا مى‏دانى فقط يكى از اين كاروان‏ها در يك سفر تجارى چقدر سود مى‏كند؟
پنجاه هزار دينار؛ (بيش از چهار ميليارد تومان).
خديجه تعدادى از افراد لايق را استخدام كرد تا با پول او تجارت كنند. ثروت خديجه روز به روز زياد و زيادتر مى‏شود.
البته خديجه مقدارى از ثروت خود را در راه خير مصرف مى‏كند و براى همين خدا به او بركت زيادى مى‏دهد. اين قانون است: هر كس سخاوت داشته باشد، بركت به سويش مى‏آيد.






راز دل با كه بگويم ؟

سر و صدايى به گوش مى‏رسد، چه خبر شده است؟ گويا براى خديجه مهمان آمده است. آنها فرستاده شاه يمن هستند.
مَيسِره با احترام زيادى از آنها پذيرايى مى‏كند. من فكر مى‏كنم آنها براى كار مهمّى به اينجا آمده‏اند.
پيرمردى كه همراه آنان است به مَيسِره مى‏گويد: من مى‏خواهم بانو را ببينم.
مَيسِره از او مى‏خواهد كه دقايقى صبر كند تا او به بانو خبر بدهد.
در اين مدّت من با آن پيرمرد سخن مى‏گويم. مى‏فهمم كه آنها براى خواستگارى خديجه آمده‏اند. آرى، خديجه خواستگاران زيادى دارد، بزرگان عرب از قبيله‏هاى مختلف خواهان او هستند. امروز هم كه شاه يمن به جمع آنها اضافه شد!
تو رو به من مى‏كنى و مى‏گويى:
- مگر در كشور يمن، زن قحطى است؟ چرا شاه آن كشور به خواستگارى بانويى بيايد كه چهل سال از عمر او مى‏گذرد؟!
- چه كسى به تو گفته است كه خديجه چهل سال دارد؟
- همه اين را مى‏گويند.
- امّا اين را بدان كه خديجه فقط بيست و پنج سال دارد.
- حرف جديدى مى‏زنى؟
- اگر خديجه چهل سال داشت هرگز پادشاه يمن به خواستگارى او نمى‏آمد.
اكنون مَيسِره نزد پيرمرد مى‏آيد و از او مى‏خواهد تا همراهش برود. ما هم همراه آنها مى‏رويم.
وارد اتاق خديجه مى‏شويم. وسط اتاق پرده‏اى زده‏اند، در گوشه‏اى مى‏نشينيم. خديجه وارد مى‏شود و پشت پرده مى‏نشيند.
اكنون پيرمرد صدايش را صاف مى‏كند و مى‏گويد:
- بانو! خيلى ممنون كه اجازه داديد ما با شما ملاقات كنيم.
- خواهش مى‏كنم.
- من از طرف شاه يمن به اينجا آمده‏ام. شاه شيفته خوبى‏ها و كمالات شما شده است و مرا به اينجا فرستاده تا از شما براى او خواستگارى كنم.
- من فعلاً تصميم ازدواج ندارم.
- آيا شما دوست نداريد ملكه يمن بشويد؟
- ببخشيد. من بايد بروم.
خديجه از جاى خود برمى‏خيزد و اتاق را ترك مى‏كند. ما هم از خانه بيرون مى‏رويم.

* * *

چرا خديجه اين پيشنهاد را قبول نكرد؟ خيلى‏ها آرزو دارند ملكه يمن بشوند. يمن، بهشت روى زمين است! آنجا ديگر از اين هواى گرم و خشك خبرى نيست.
شنيده‏ام كه ابوسفيان، ابوجهل و خيلى‏ها به خواستگارى خديجه آمده‏اند و خديجه به هيچ كدام آنها روى خوش نشان نداده است؛ زيرا همه آنها به طمع مال و ثروت به خواستگارى او آمده‏اند.
ولى ماجراى خواستگارى شاه يمن با خواستگاران قبلى فرق مى‏كند، او به طمع ثروت خديجه به خواستگارى نيامده است، همه ثروت يمن در دست اوست، او هرگز نيازى به ثروت خديجه ندارد.
پس راز اين خواستگارى چيست؟
ما بايد فكر كنيم و اين راز را كشف كنيم...
فهميدم. شاه يمن به دنبال زيبايى و جمال خديجه است! او شنيده است كه خديجه، زيباترين بانوى عرب است و براى همين شيفته او شده است!
جالب است بدانى كه يمن زير نظر حكومت ايران اداره مى‏شود. پادشاه ساسانى يكى از ايرانيان را به عنوان شاه يمن انتخاب كرده است.
اكنون شاه يمن مى‏خواهد ازدواج كند. مردم يمن همه عرب هستند، او مى‏خواهد يك زن عرب بگيرد و او را ملكه آنجا كند تا مردم به حكومت او رضايت بيشترى نشان بدهند. آرى، اگر ملكه، عرب باشد آنها ديگر حكومت را حكومتى عربى مى‏دانند.
شاه يمن به دنبال زيباترين زن عرب است، ملكه بايد زيبا باشد.

* * *

وقتى زنان مكّه از موضوع با خبر مى‏شوند خديجه را سرزنش مى‏كنند و مى‏گويند: چرا خواستگار به اين خوبى را رد كردى؟ مگر تو نمى‏خواهى شوهر كنى؟
خديجه هيچ جوابى به آنها نمى‏دهد. او سكوت مى‏كند ولى قدرى ناراحت مى‏شود. تا كى او بايد اين حرف‏ها را بشنود؟
كاش مادرش، فاطمه زنده بود. آن وقت خديجه مى‏توانست با او درد دل كند.
مادر خديجه زنى بود مؤمن، از نسل ابراهيم‏عليه السلام. تا زمانى كه او زنده بود خديجه هيچ غمى نداشت. خديجه اين پاكى قلب را از مادر به ارث برده است.
اكنون خديجه براى زيارت قبر مادر مى‏رود. او ساعتى كنار قبر مادر مى‏نشيند. بعد كنار قبر پدر مى‏رود.
هوا رو به تاريكى است، خديجه از جا برمى‏خيزد تا به خانه برگردد.

* * *

آن خانم كيست كه به سوى خانه خديجه مى‏آيد؟
او خواهر خديجه است و نامش «هاله» است. او به ديدار خواهرش مى‏رود.
من مدّتى صبر مى‏كنم. ساعتى مى‏گذرد، اكنون هاله از خانه خديجه بيرون مى‏آيد. ما به سويش مى‏رويم تا با او سخن بگوييم.
من براى هاله توضيح مى‏دهم كه دارم براى جوانان، كتابى در مورد خديجه مى‏نويسم. دوست دارم بدانم چرا خديجه به همه خواستگاران خود جواب رد مى‏دهد.
او نگاهى به ما مى‏كند و به فكر فرو مى‏رود. بعد از مدّتى از ما مى‏خواهد كه به خانه او برويم تا براى ما سخن بگويد.
قدرى راه مى‏رويم. وقتى به درِ خانه او مى‏رسيم همسر او به استقبال ما مى‏آيد. حتماً مى‏دانى كه عرب‏ها خيلى مهمان‏نواز هستند.
وارد خانه مى‏شويم، دو دختر را مى‏بينيم كه در حياط خانه مشغول بازى هستند.
وارد اتاق مى‏شويم، من قلم به دست مى‏گيرم و هاله سخن مى‏گويد:

* * *

روز عيد بود و مردم مكّه كنار كعبه جمع شده بودند. همه جا جشن و سرور بود. عدّه‏اى شيرينى و شربت مى‏دادند. همه آنها لباس‏هاى نو پوشيده بودند.
خديجه كه به تازگى شوهرش از دنيا رفته بود كنار كعبه آمده بود و به مردم نگاه مى‏كرد. او از بت‏هايى كه مردم مى‏پرستيدند بيزار بود و به دنبال روشنايى مى‏گشت.
در آن روز مسافرى از شام به مكّه آمده بود و در گوشه‏اى نشسته و به فكر فرو رفته بود. خديجه متوجّه شد آن مسافر، يكى از پيروان حضرت عيسى‏عليه السلام است كه به اينجا آمده است. خديجه نزد او رفت. چند نفر ديگر هم دور آن مسافر جمع شده بودند.
مسافر رو به آنها كرد و گفت: به زودى آخرين پيامبر خدا در اين شهر ظهور خواهد كرد و به بت‏پرستى پايان خواهد داد.
خديجه از شنيدن اين مطلب خيلى خوشحال شد. مژده آمدن آخرين پيامبر قلب او را شاد كرد.
از همان روز خديجه منتظر شد! منتظرى كه سر از پا نمى‏شناخت.
به زودى آخرين و كامل‏ترين دين خدا در اين سرزمين ظهور خواهد كرد، جبرئيل نازل خواهد شد و سخن خدا را براى بشر خواهد آورد.
از همان روز خديجه به انتظار نور نشسته است. او دعا مى‏كند كه هر چه زودتر اين وعده خدا فرا برسد.

* * *

خديجه شنيده است كه وقتى آخرين پيامبر خدا ظهور كند با مشكلات زيادى روبرو خواهد شد و بت‏پرستان او را اذيّت و آزار خواهند كرد.
مردمى كه ساليان سال، بت‏ها را پرستيده‏اند، چگونه باور كنند كه اين بت‏ها چيزى جز سنگ نيستند؟
نسل در نسل براى آنها از قداست اين بت‏ها سخن گفته‏اند. طبيعى است كه در مقابل حرف جديد موضع بگيرند و دشمنى كنند.
خديجه همه اين‏ها را مى‏داند و به فكر يارى آخرين پيامبر خداست.
او خوب مى‏داند كه تبليغ دين آسمانى نياز به پول و ثروت دارد، براى همين او به تجارت رو آورده است و با هدفى مقدّس به فعاليّت اقتصادى مشغول است.
او مى‏خواهد با ثروت خويش، آخرين پيامبر را يارى كند. اين هدف مقدّس است كه به او هم انگيزه مى‏دهد و هم بركت!

* * *

مردانى كه بوى پول به مشامشان رسيده است به خواستگارى خديجه مى‏آيند؛ امّا خديجه همه آنها را خوب مى‏شناسد و همه را نااميد مى‏كند.
آخر چگونه با كسى ازدواج كند كه عشق بت و پول در دل دارد؟
درست است كه ابوسفيان يكى از ثروتمندان بزرگ اين شهر است؛ امّا خديجه هيچ علاقه‏اى به او ندارد.
خديجه چگونه مى‏تواند با كسى كه مردم را به بت‏پرستى تشويق مى‏كند ازدواج كند؟
پادشاه يمن هم نه به طمع ثروت خديجه، بلكه به دليل زيبايى ظاهرى آن بانو به خواستگارى آمده است؛ امّا او نيز آتش پرست است و چندان فرقى با ابوسفيان ندارد.
خديجه به خداى يكتا ايمان دارد و از همه بت‏ها بيزار است. او به آرمان بلند خود فكر مى‏كند. او مى‏خواهد وقتى آخرين پيامبر ظهور كند بتواند بدون هيچ مزاحمى، حق را يارى كند؛ همان پيامبرى كه از نسل ابراهيم ‏عليه السلام است.

تعداد بازديد: 148