یادداشت ها - کتاب بانوی چشمه - رمان حضرت خدیجه

قسمتى از كتاب
_________________________________________
روزهاى جمعه دعاىِ ندبه مىخوانيم و فرزند تو را صدا مىزنيم: اى فرزند خديجه كبرى!
امروز هم روزِ جمعه است و من مهمان تو هستم و در كنار قبرِ خراب تو ايستادهام و به تو فكر مىكنم. اين چه رازى است كه خدايت به تو مباهات مىكند؟
جبرئيل از آسمانها به زمين مىآيد تا سلام خدا را به تو برساند. تو چه كردهاى كه اين چنين عزيزِ خدا شدهاى؟
چرا اين گروه گمراه مىخواهند تو را از يادها ببرند؟ قصّه غصّه تو، قلب شيعه را مىسوزاند. كاش تو را بيشتر مىشناختم!
بايد قلم در دست بگيرم و بنويسم. بايد براى دوستانت از حماسهاى بگويم كه تو آن را آفريدهاى.
اى خديجه! اى چشمه همه خوبىها!
اى مادر همه اهل ايمان! تويى اُمّ المؤمنين!
قبر تو در دل همه ماست. مىدانم يك روز فرا مىرسد كه شيعه براى مادرِ خوب خود، حرمى باصفا مىسازد. آن روز چقدر نزديك است!
اميدوارم كه نوشتار مرا قبول كنى و در روز قيامت، من و خوانندگان اين كتاب را از شفاعتت بهرهمند سازى.
مهدى خُدّاميان آرانى
تير ماه 89
سه دختر زيباى خدا
- با تو هستم! صبر كن! بايد اينجا بايستى و هفت بار صداى الاغ از خود در بياورى!
- چرا بايد اين كار را بكنم. مگر من ديوانهام؟
- عجب حرفى مىزنى! اين يك رسم مهمّ است، نگاه كن همه دارند اين كار را مىكنند.
- خوب، همه كارِ بىخودى مىكنند.
- اگر تو اين كار را نكنى بيمارى «وبا» مىگيرى.
با تعجّب به من نگاه مىكنى. به راستى تو را كجا آوردهام؟ من خودم هم تعجّب كردهام.
ما كيلومترها راه آمدهايم تا خانه خدا را زيارت كنيم. همان خانهاى كه خداوند ابراهيمعليه السلام را فرستاد تا آن را آباد كند. ما مىخواهيم وارد اين شهر بشويم؛ امّا چرا مردم از ما چنين خواستهاى دارند؟
ما به روزگار خرافات آمدهايم، به روزگار جاهليّت! هنوز پانزده سال تا ظهور اسلام باقى مانده است.
اين هم يكى از خرافاتى است كه اين مردم به آن اعتقاد دارند: اگر هنگام ورود به شهر، صداى الاغ از خود در آورى از «وبا» در امان خواهى بود!
اكنون وارد شهر مىشويم و به سوى كعبه مىرويم، تو خيلى مشتاق ديدن خانه خدا هستى. مىدانم مىخواهى بر جاى دستِ ابراهيمعليه السلام بوسه بزنى.
اين خانه، خانه يكتاپرستى است، خدا به حضرت آدمعليه السلام دستور داد تا اين خانه را بنا كند.
وقتى كار ساخت كعبه تمام شد، خدا به او وحى كرد كه من گناه تو را بخشيدم و رحمت خود را بر تو نازل كردم.
اين خانه، شعبهاى از رحمت و مهربانى خداست، شايد شنيدهاى كه خداوند توبه حضرت آدمعليه السلام را كنار همين خانه قبول كرد.
* * *
- با تو هستم، صبر كن!
- براى چه؟ ما فاصله زيادى تا كعبه نداريم. من مىخواهم به زيارت بروم و طواف كنم.
- الآن وقت مناسبى براى اين كار نيست. بايد صبر كنيم.
- يعنى چه، مگر طواف هم وقت مناسبى مىخواهد؟
- اگر حالا كنار كعبه برويم با زنى روبرو مىشويم كه لخت و عريان طواف مىكند.
- آخر مگر چنين چيزى مىشود؟
- بله، من كه گفتم، ما به سرزمين سياهىها و خرافات آمدهايم.
هنوز با ناباورى به من نگاه مىكنى. آخر چگونه ممكن است كه يك زن با آن وضعيّت براى طواف بيايد. تعجّب نكن! اين يك قانون است. خوب است سايهاى پيدا كنيم و بنشينيم تا من ماجرا را برايت تعريف كنم.
* * *
سالها پيش در اين سرزمين هيچ نشانى از آبادى نبود. درّهاى خشك كه هيچ كس آن را نمىشناخت.
خدا به ابراهيمعليه السلام فرمان داد تا فرزندش اسماعيلعليه السلام را همراه با مادرش به اينجا بياورد و كعبه را كه ويران شده بود، دوباره بسازد.
كار ساخت كعبه كه تمام شد، حضرت ابراهيمعليه السلام به فلسطين بازگشت و هاجر و اسماعيلعليهما السلام را كنار كعبه گذاشت.
چند روز كه گذشت، گروهى از عربها، گذرشان به اينجا افتاد. آنها وقتى آب زمزم را ديدند در اينجا منزل كردند. كم كم مردم زيادى در اينجا جمع شدند و شهر مكّه ساخته شد. بيشتر مردمِ اين شهر به دين ابراهيمعليه السلام ايمان آوردند.
سالها گذشت، آرام آرام شهرت كعبه به اطراف رسيد، مردم از هر گوشه و كنار براى طواف آن مىآمدند، زيرا حج از اعمالى بود كه در دين ابراهيمعليه السلام به آن تأكيد شده بود.
شهر تا مدّتى در اختيار فرزندان اسماعيلعليه السلام بود؛ امّا بعد از مدّتى، گروهى از عربها شهر مكّه را در اختيار خود گرفتند.
آنها خود را خادمان كعبه خواندند و رسوم زيارت كعبه را تحريف كردند و از اين راه به ثروت زيادى رسيدند.
يكى از قانونهايى كه آنها وضع كردند اين بود: هر كس كه براى طواف كعبه مىآيد بايد حتماً لباس مردم شهر مكّه را به تن كند و اگر كسى اين لباس را نمىتوانست تهيّه كند، بايد لباسهاى خود را از بدن بيرون بياورد و عريان طواف كند!
مردمى كه براى طواف كعبه مىآمدند، خيال مىكردند اين كار، يك دستور آسمانى است و با انجام آن، خداى كعبه را از خود راضى مىكنند!
رهبران مكّه به آنها گفتهاند شما با اين لباسهاى خود كه گناه انجام دادهايد نمىتوانيد كعبه را طواف كنيد، يا بايد لباس ما را تهيّه كنيد يا آنكه با بدن عريان طواف كنيد.
امان از روزى كه دين وسيلهاى براى فريب مردم شود!
* * *
بلند شو! اكنون ديگر ما مىتوانيم به سوى كعبه برويم. وقتى كنار كعبه مىرسيم تو مات و مبهوت مىايستى و نگاه مىكنى!
در اطراف كعبه بتهاى زيادى مىبينى، عدّهاى در مقابل اين بتها به سجده افتادهاند؛ گريه مىكنند و از او حاجت مىخواهند.
همه كسانى كه طواف كعبه مىكنند، كف مىزنند و سوت مىكشند. اينجا خانه خداست، مجلس عروسى نيست. چرا كف مىزنند؟
عبادت اين مردم، همين سوت زدن و كف زدنها است، به راستى اين چه دينى است كه اين مردم دارند؟
ما بايد به طواف خود ادامه بدهيم و با خداى خود راز و نياز كنيم. درست است كه در ميان اين همه سوت و كف، صدا به صدا نمىرسد؛ امّا خدا در همه حال، صداى بندگانش را مىشنود.
* * *
بعد از طواف، به سوى چاه زمزم مىرويم تا قدرى آب بنوشيم.
چه آب گوارايى!
همان آبى كه خدا براى هاجر و اسماعيلعليهما السلام از دل زمين جارى كرد. وقتى ابراهيمعليه السلام به سوى فلسطين رفت، هاجر ماند و يك نوزاد.
در اينجا نه آبى بود و نه درختى. اسماعيلعليه السلام تشنه شد و هاجر به جستجوى آب رفت. او در دل اين كوهها مىدويد تا شايد آبى پيدا كند. او به هر جا كه مىدويد جز كوه و سنگ چيزى نمىديد.
خدا هيچ گاه مهمان خود را فراموش نمىكند. ناگهان از زير پاى اسماعيلعليه السلام، چشمهاى جارى شد.
هنوز هاجر مىدويد. او خسته شد و نااميد به سوى اسماعيلعليه السلام بازگشت.
نگاهش به آب زلالى افتاد كه از دلِ زمين مىجوشيد. خدا با آب زمزم از مهمانش پذيرايى كرده بود.
* * *
كنار چاه زمزم، چند نفر با هم سخن مىگويند:
- خوشا به حال ما كه امروز به مكّه آمديم.
- براى چه؟
- مگر خبر ندارى؟ قرار است درِ كعبه را باز كنند.
- چقدر خوب.
ما هم خوشحال مىشويم. خيلى دلمان مىخواست كه بتوانيم داخل كعبه را ببينيم.
ساعتى مىگذرد، چند پيرمرد به سوى كعبه مىآيند. همه مردم كنار مىروند، فكر مىكنم آنها بزرگان مكّه هستند. كليد درِ كعبه به دست يكى از آنهاست.
اكنون درِ كعبه باز مىشود، مردم در صف مىايستند تا يكى بعد از ديگرى وارد كعبه شوند. بايد قدرى صبر كنيم تا نوبت ما بشود.
اكنون ما وارد كعبه مىشويم.
خداى من! اينجا خانه خداست يا بتكده؟
هر چه نگاه مىكنى بت مىبينى! دهها بت در درون خانه خدا چه مىكنند؟
گروهى به سوى آن بت بزرگ مىروند. در مقابلش به سجده مىافتند و گريه مىكنند و از آن حاجت مىخواهند.
در اين ميان، من شروع به شمارش بتهاى كوچك و بزرگ مىكنم كه در داخل كعبه و اطراف كعبه است.
اينجا خانه توحيد است ؛ امّا سيصد و شصت بت در اينجا جلوه نمايى مىكنند.
تو مات و مبهوت به آنها نگاه مىكنى و از من مىپرسى: چرا اين مردم بت پرست شدهاند؟
بايد تاريخ را با هم بخوانيم:
* * *
سالها پيش، مردى به نام «ابن لُحَىّ»، رهبر شهر مكّه بود. او به بيمارى سختى مبتلا شد.
طبيب ماهرى در مكّه بود به او دستور داد تا به شام (سوريه) سفر كند و بدن خود را با آب چشمهاى كه در آنجاست، بشويد.
رهبر مكّه به شام رفت. آن چشمه را پيدا كرده و چند ماه را در آنجا ماند و هر روز در آبِ آن چشمه، بدنش را شستشو مىداد.
مردم شام، بتهايى را براى خود درست كرده بودند و آنها را مىپرستيدند. او به يكى از اين بتكدهها رفت و با ديدن آن مردم بتپرست فهميد كه رهبران آنها از راه بتپرستىِ اين مردم به چه ثروت زيادى رسيدهاند.
هر روز دهها گوسفند قربانى مىشوند و بعد از پايان مراسم، همه آنها كباب شده و سفرهاى رنگين پهن مىشود.
او فهميد كه تمامى هديههاى ارزشمندى كه مردم براى بتها مىآورند، ميان رهبران تقسيم مىشود.
اينجا بود كه فكرى به ذهن رهبر مكّه رسيد: ساختن يك بت در مكّه و فريب دادن مردم!
وقتى او از سفر بازگشت، فكر بتپرستى را در مكّه رواج داد. در فاصله كوتاهى بتهاى زيادى ساخته شد و مردم به پرستش آنها مشغول شدند.
اعتقاد مردم به سه بت بيش از بقيّه بود و آنها را دخترانِ خدا مىدانستند و در برابر آنها سجده مىكردند و از آنان حاجت مىخواستند.
نام دخترانِ خدا چنين بود: «لات»، «مَنات» و «عُزّى».
* * *
- حالا مىفهمم كه منظور آنها از آن دعا چه بود؟
- كدام دعا را مىگويى؟
- وقتى ما طواف مىكرديم، دعايى را كه مردم مىخواندند، مىشنيدم و نمىدانستم معناى آن چيست. در آن دعا نام «لات»، «عُزّى» و «مَنات» آمده بود.
- حتماً تو اين دعا را شنيدهاى: «واللّاتِ والعُزّى، وَمَناةِ الثّالِثَة الأُخرى، فَإِنَّهُنَّ الغَرانيقُ العُلى، وَإِنَّ شَفاعَتَهُنَّ لَتُرتَجى».
- معناى اين دعا چيست؟
- قسم به «لات»، «عُزّى» و «مَنات» كه آنها سه دخترِ زيباى خدا هستند و ما به شفاعت آنها اميد داريم.
حتماً دوست دارى كه از اين دخترانِ خدا برايت بيشتر بگويم. اين مردم در همه گرفتارىهاى خود آنها را صدا زده و از آنها كمك مىگيرند.
نگاه كن! جهالت و نادانى با اين مردم چه كرده است كه در مقابل سنگهايىكه خود تراشيدهاند، سجده مىكنند و از آنها حاجت مىخواهند!
* * *
عُزّى، عزيزترين بت اين سرزمين است!
او الهه آفرينش است و همه هستى به دست او خلق شده است.
اين مردم به داشتن عُزّى، افتخار مىكنند، زيرا او در سرزمين آنها منزل كرده است و چه چيزى از اين بهتر!
همه زمين و آسمان را كه مىبينى به دست اين بت خلق شده است.
آيا مىدانى كه خانه عُزّى كجاست؟
بين راه مكّه و عراق معبدى بزرگ براى اين بت ساختهاند. در آنجا قربانگاه بزرگى وجود دارد كه شتران زيادى در آن قربانى مىشوند.
اگر يك روز به معبد عُزّى بروى مىبينى كه عدّه زيادى دور يك سنگ صاف و سياه طواف مىكنند.
اين سنگ، همان عُزّى است.
نام بت ديگر «لات» است كه در شهر طائف قرار دارد. او الهه آفتاب است. سنگى چهارگوش و بزرگ كه مردم برايش قربانى مىكنند و به او تقرّب مىجويند.
اين دختر خدا بازارش خيلى داغ است و عدّه زيادى با لباس احرام به زيارتش مىروند، هيچ كس نمىتواند با لباس معمولى به زيارت او برود.
و امّا دختر سوّم خدا، نامش «مَنات» است و معبد او در كنار درياى سرخ بين مكّه و يثرب واقع شده است.
«مَنات»، بزرگترين دختر خداست و براى همين مردم براى زيارت او گروه گروه مىروند و براى او قربانى زيادى مىكنند.
* * *
اين حكايت سه دختر خدا بود. در اين سرزمين، بتهاى زياد ديگرى نيز وجود دارند. هر كس در خانه خود، بت كوچكى دارد.
در اين روزگار هيچ خانهاى پيدا نمىشود كه در آن بت نباشد!
هر روز صبح زود وقتى مردم از خواب بيدار مىشوند كنار بت خود مىروند و در مقابلش تعظيم مىكنند.
هر كس كه قصد دارد به جايى سفر كند، بعد از آن كه با زن و بچّه خود خداحافظى كرد به سراغ بت خود مىرود و دستى بر آن بت مىكشد و خود را با آن متبرّك مىكند. او فكر مىكند كه با اين كار، بلاها از او دور مىشود.
امروز بتپرستى دين و آيين اين مردم است. آنها بتها را شريك خدا مىدانند.
آنها دين خود را از پدران و مادران خود فرا گرفتهاند و هرگز در آن شك نمىكنند. آنها به شدّت از اعتقادات خود دفاع مىكنند و اجازه نمىدهند كسى به دختران خدا جسارت كند.
امروز اين بتها قداست زيادى دارند. هر كس كه به آنها بىاحترامى كند و آنها را قبول نداشته باشد شكنجه سختى مىشود.
در اين ميان، عدّهاى هستند كه به بتها هيچ اعتقادى ندارند، آنها از نسل ابراهيمعليه السلام هستند و به دين او باقى ماندهاند.
افسوس كه تعداد آنها بسيار كم است و نمىتوانند در مقابل بتپرستان كارى بكنند.
آرى، پايان شب سيه، سپيد است. خداوند به زودى آخرين پيامبر خود را خواهد فرستاد تا همه بتها را نابود كند و مردم را به سوى يكتاپرستى دعوت كند.
به زودى نداىِ توحيد به گوش همه خواهد رسيد: خداوند يكتاست و هيچ شريكى ندارد.
به سوى خانه پاكدامن
مىدانم كه خيلى گرسنهاى. ديگر وقت ناهار است. خوب است با هم برويم و غذايى تهيّه كنيم. به سوى بازار مكّه حركت مىكنيم.
بشتابيد! حراجىِ گردنبند!
گردنبند استخوان خرگوش!
اين صداى يكى از فروشندگان است. جلو مىرويم. عدّه زيادى در حال خريدن اين گردنبندها هستند.
آن مادر را نگاه كن، گردنبندى از استخوان خرگوش براى فرزند خود خريده است!
تو خيلى تعجّب مىكنى. مگر طلا و جواهر در اين سرزمين نيست كه اين مردم استخوان خرگوش را مىخرند؟
اين گردنبندها حكايتى دارند. اين مردم اعتقاد دارند كه غولها به انسان حمله كرده و هر روز، يك نفر را به عنوان قربانى به قتل مىرسانند.
آيا تو از غولها نمىترسى؟ غولها خيلى خطرناك هستند. تو بايد استخوان خرگوش به گردن خود آويزان كنى تا از شرِّ غولها در امان بمانى. براى اينكه از سحر و جادو در امان بمانى بايد گردنبندى از استخوان خرگوش داشته باشى!
فكر مىكنم كه در اين سرزمين، قيمت استخوان خرگوش از قيمت جواهرات بيشتر باشد!
* * *
بوى غذا مىآيد! به به!
خوب است به آن مغازه بروم و مقدارى غذا بخرم. چند قدم كه مىروم يادم مىآيد كه اين مردم موقع كشتن گوسفند يا شتر، نام بتها را به زبان مىآورند؛ براى همين ما نمىتوانيم غذاى آنها را بخوريم.
بايد صبر كنيم تا غذاى حلالى پيدا كنيم. از كوچهها عبور مىكنيم. نگاه تو به پرچمهايى مىافتد كه بالاى چند خانه نصب شده است.
- آقاى نويسنده! اين پرچمها نشانه چيست؟
- تو چه كار به اين كارها دارى.
- چرا جواب سؤال مرا نمىدهى؟
- بيا به دنبال غذاى حلال بگرديم.
- اصلاً خودم مىروم و سؤال مىكنم، من همسفر تو شدم تا چيزهايى را بياموزم.
- خيلى خوب! اين پرچمها نشانه آن است كه در آن خانهها، زنان بدكاره هستند و از مهمانان خود پذيرايى مىكنند. هر مردى كه دلش بخواهد مىتواند پيش آنها برود.
آنجا را نگاه كن! آن خانه «حَمامه» است. زنى زيبا كه مشتريان زيادى را به سوى خود جذب كرده است. او مادربزرگ معاويه است، همان كسى كه نامش را بارها شنيدهاى.
خيلى تعجّب مىكنى! اينجا حرم خدا و شهر ابراهيمعليه السلام است، چرا بايد در اين شهر چنين كارهايى را بكنند؟ آيا كسى نيست تا مانع اين عمل آنها بشود؟
بيا برويم به رهبران اين شهر خبر بدهيم.
كجا مىروى رفيق! تو مىخواهى بروى به آنان چه بگويى؟ مگر نمىدانى اين زنان با اجازه رهبران شهر، اين خانههاى فساد را راه انداختهاند؟
قسمت عمدهاى از درآمد اين خانهها به جيب همين رهبران مىرود. مردم، ديگر اين كارها را گناه نمىدانند، امروز همه ارزشها نابود شده است و مردان غيرت ندارند.
* * *
من تو را به چه شهرى آوردهام! مىخواستم شهر خدا را نشانت بدهم؛ امّا همه سياهىها را نشانت دادم.
چيزهاى ديگرى هم هست كه خجالت مىكشم بگويم. آرى، ما به عصر جاهليّت آمدهايم. فساد همه جا را فرا گرفته است. بسيارى از زنان و مردان گرفتار شهوترانى شدهاند.
همه پليدىها و سياهى را مىتوان در اينجا ديد.
آن خانه را ببين كه در بالاى آن، خيمهاى آبى رنگ نصب شده است. عدّهاى در زير آن خيمه نشستهاند. به راستى آنجا چه خبر است؟ از چند نفر سؤال مىكنم، آنها به ما مىگويند: آنجا خانه «طاهره» است.
آيا مىدانى «طاهره» به چه معنا است؟
در زبان عربى به زنى كه پاكدامن باشد، طاهره مىگويند. آنجا خانه كسى است كه در دلِ سياهىها، همچون ستارهاى مىدرخشد. آرى، آنجا خانه بانوى پاكدامن اين شهر است.
نامش «خديجه» است و خدا به او ثروت زيادى داده است. او بسيار سخاوتمند و مهماننواز است.
ما به سوى خانه خديجه حركت مىكنيم.
* * *
- سلام بر آقاى نويسنده و همسفر خوبش!
- سلام بر شما، برادر!
- خوش آمديد، من مَيْسِره، خادم بانو هستم. خوش آمديد.
- خيلى ممنون.
همراه با مَيْسِره وارد خانه مىشويم، خوب است به قسمت پشت بام برويم، آنجا خيلى باصفاست. زير خيمه آبى مىنشينيم. نسيم مىوزد. هوا خنك مىشود.
مَيْسِره براى ما نوشيدنى مىآورد. گلويى تازه مىكنيم. بعد از لحظاتى سفره غذا پهن مىشود. بوى غذا به مشام مىرسد. اوّلين كسى كه سر سفره مىنشيند، من هستم.
چه غذاهاى خوشمزهاى!
- چرا جلو نمىآيى؟ غذا از دهن مىافتد.
- نه، من غذا نمىخورم.
- مگر گرسنه نيستى؟
- چرا، ولى تو به من گفتى كه مردم اين شهر وقتى گوسفندى مىكشند، نام بتها را بر زبان جارى مىكنند. من چگونه غذاى آنها را بخورم؟
- فراموش كردم برايت بگويم كه خديجه مثل بقيّه مردم نيست. او فقط به خداى يكتا ايمان دارد. او از نسل ابراهيمعليه السلام است.
وقتى اين سخن را مىشنوى، برمىخيزى و سر سفره مىنشينى...
* * *
بعد از ناهار من كمى استراحت مىكنم تا خستگىام برطرف شود. تو به اطراف نگاه مىكنى. فرشهاى ابريشمى كه در اينجا پهن است، بسيار گرانقيمت هستند. همه وسايل اينجا خيلى باارزش هستند.
اكنون مرا صدا مىزنى:
- خديجه اين همه ثروت را از كجا آورده است؟
- من الآن خستهام و مىخواهم بخوابم. بعداً برايت مىگويم.
ساعتى مىگذرد، مَيْسِره براى ما ظرفى از ميوه مىآورد. اين ميوهها از شام به اينجا آورده شده است: خرما، پرتقال، سيب!
من پرتقالى برمىدارم و پوست مىگيرم و مىخواهم به سؤال تو جواب بدهم:
چند سال قبل، همسر ثروتمند خديجه از دنيا رفت و ثروت زيادى براى خديجه به ارث گذاشت. خديجه با آن ثروت به تجارت پرداخت.
حتماً مىدانى مكّه يك شهر تجارى است و بر سر راه يمن - شام قرار گرفته است. كاروانهاى تجارى به يمن رفته و عطر، صمغ، نقره و طلا را به شام مىبرند. وقتى اين كاروانها به شام مىرسند ابريشم، اسلحه، روغن و گندم خريدارى كرده و به يمن مىآورند.
آيا مىدانى فقط يكى از اين كاروانها در يك سفر تجارى چقدر سود مىكند؟
پنجاه هزار دينار؛ (بيش از چهار ميليارد تومان).
خديجه تعدادى از افراد لايق را استخدام كرد تا با پول او تجارت كنند. ثروت خديجه روز به روز زياد و زيادتر مىشود.
البته خديجه مقدارى از ثروت خود را در راه خير مصرف مىكند و براى همين خدا به او بركت زيادى مىدهد. اين قانون است: هر كس سخاوت داشته باشد، بركت به سويش مىآيد.
راز دل با كه بگويم ؟
سر و صدايى به گوش مىرسد، چه خبر شده است؟ گويا براى خديجه مهمان آمده است. آنها فرستاده شاه يمن هستند.
مَيسِره با احترام زيادى از آنها پذيرايى مىكند. من فكر مىكنم آنها براى كار مهمّى به اينجا آمدهاند.
پيرمردى كه همراه آنان است به مَيسِره مىگويد: من مىخواهم بانو را ببينم.
مَيسِره از او مىخواهد كه دقايقى صبر كند تا او به بانو خبر بدهد.
در اين مدّت من با آن پيرمرد سخن مىگويم. مىفهمم كه آنها براى خواستگارى خديجه آمدهاند. آرى، خديجه خواستگاران زيادى دارد، بزرگان عرب از قبيلههاى مختلف خواهان او هستند. امروز هم كه شاه يمن به جمع آنها اضافه شد!
تو رو به من مىكنى و مىگويى:
- مگر در كشور يمن، زن قحطى است؟ چرا شاه آن كشور به خواستگارى بانويى بيايد كه چهل سال از عمر او مىگذرد؟!
- چه كسى به تو گفته است كه خديجه چهل سال دارد؟
- همه اين را مىگويند.
- امّا اين را بدان كه خديجه فقط بيست و پنج سال دارد.
- حرف جديدى مىزنى؟
- اگر خديجه چهل سال داشت هرگز پادشاه يمن به خواستگارى او نمىآمد.
اكنون مَيسِره نزد پيرمرد مىآيد و از او مىخواهد تا همراهش برود. ما هم همراه آنها مىرويم.
وارد اتاق خديجه مىشويم. وسط اتاق پردهاى زدهاند، در گوشهاى مىنشينيم. خديجه وارد مىشود و پشت پرده مىنشيند.
اكنون پيرمرد صدايش را صاف مىكند و مىگويد:
- بانو! خيلى ممنون كه اجازه داديد ما با شما ملاقات كنيم.
- خواهش مىكنم.
- من از طرف شاه يمن به اينجا آمدهام. شاه شيفته خوبىها و كمالات شما شده است و مرا به اينجا فرستاده تا از شما براى او خواستگارى كنم.
- من فعلاً تصميم ازدواج ندارم.
- آيا شما دوست نداريد ملكه يمن بشويد؟
- ببخشيد. من بايد بروم.
خديجه از جاى خود برمىخيزد و اتاق را ترك مىكند. ما هم از خانه بيرون مىرويم.
* * *
چرا خديجه اين پيشنهاد را قبول نكرد؟ خيلىها آرزو دارند ملكه يمن بشوند. يمن، بهشت روى زمين است! آنجا ديگر از اين هواى گرم و خشك خبرى نيست.
شنيدهام كه ابوسفيان، ابوجهل و خيلىها به خواستگارى خديجه آمدهاند و خديجه به هيچ كدام آنها روى خوش نشان نداده است؛ زيرا همه آنها به طمع مال و ثروت به خواستگارى او آمدهاند.
ولى ماجراى خواستگارى شاه يمن با خواستگاران قبلى فرق مىكند، او به طمع ثروت خديجه به خواستگارى نيامده است، همه ثروت يمن در دست اوست، او هرگز نيازى به ثروت خديجه ندارد.
پس راز اين خواستگارى چيست؟
ما بايد فكر كنيم و اين راز را كشف كنيم...
فهميدم. شاه يمن به دنبال زيبايى و جمال خديجه است! او شنيده است كه خديجه، زيباترين بانوى عرب است و براى همين شيفته او شده است!
جالب است بدانى كه يمن زير نظر حكومت ايران اداره مىشود. پادشاه ساسانى يكى از ايرانيان را به عنوان شاه يمن انتخاب كرده است.
اكنون شاه يمن مىخواهد ازدواج كند. مردم يمن همه عرب هستند، او مىخواهد يك زن عرب بگيرد و او را ملكه آنجا كند تا مردم به حكومت او رضايت بيشترى نشان بدهند. آرى، اگر ملكه، عرب باشد آنها ديگر حكومت را حكومتى عربى مىدانند.
شاه يمن به دنبال زيباترين زن عرب است، ملكه بايد زيبا باشد.
* * *
وقتى زنان مكّه از موضوع با خبر مىشوند خديجه را سرزنش مىكنند و مىگويند: چرا خواستگار به اين خوبى را رد كردى؟ مگر تو نمىخواهى شوهر كنى؟
خديجه هيچ جوابى به آنها نمىدهد. او سكوت مىكند ولى قدرى ناراحت مىشود. تا كى او بايد اين حرفها را بشنود؟
كاش مادرش، فاطمه زنده بود. آن وقت خديجه مىتوانست با او درد دل كند.
مادر خديجه زنى بود مؤمن، از نسل ابراهيمعليه السلام. تا زمانى كه او زنده بود خديجه هيچ غمى نداشت. خديجه اين پاكى قلب را از مادر به ارث برده است.
اكنون خديجه براى زيارت قبر مادر مىرود. او ساعتى كنار قبر مادر مىنشيند. بعد كنار قبر پدر مىرود.
هوا رو به تاريكى است، خديجه از جا برمىخيزد تا به خانه برگردد.
* * *
آن خانم كيست كه به سوى خانه خديجه مىآيد؟
او خواهر خديجه است و نامش «هاله» است. او به ديدار خواهرش مىرود.
من مدّتى صبر مىكنم. ساعتى مىگذرد، اكنون هاله از خانه خديجه بيرون مىآيد. ما به سويش مىرويم تا با او سخن بگوييم.
من براى هاله توضيح مىدهم كه دارم براى جوانان، كتابى در مورد خديجه مىنويسم. دوست دارم بدانم چرا خديجه به همه خواستگاران خود جواب رد مىدهد.
او نگاهى به ما مىكند و به فكر فرو مىرود. بعد از مدّتى از ما مىخواهد كه به خانه او برويم تا براى ما سخن بگويد.
قدرى راه مىرويم. وقتى به درِ خانه او مىرسيم همسر او به استقبال ما مىآيد. حتماً مىدانى كه عربها خيلى مهماننواز هستند.
وارد خانه مىشويم، دو دختر را مىبينيم كه در حياط خانه مشغول بازى هستند.
وارد اتاق مىشويم، من قلم به دست مىگيرم و هاله سخن مىگويد:
* * *
روز عيد بود و مردم مكّه كنار كعبه جمع شده بودند. همه جا جشن و سرور بود. عدّهاى شيرينى و شربت مىدادند. همه آنها لباسهاى نو پوشيده بودند.
خديجه كه به تازگى شوهرش از دنيا رفته بود كنار كعبه آمده بود و به مردم نگاه مىكرد. او از بتهايى كه مردم مىپرستيدند بيزار بود و به دنبال روشنايى مىگشت.
در آن روز مسافرى از شام به مكّه آمده بود و در گوشهاى نشسته و به فكر فرو رفته بود. خديجه متوجّه شد آن مسافر، يكى از پيروان حضرت عيسىعليه السلام است كه به اينجا آمده است. خديجه نزد او رفت. چند نفر ديگر هم دور آن مسافر جمع شده بودند.
مسافر رو به آنها كرد و گفت: به زودى آخرين پيامبر خدا در اين شهر ظهور خواهد كرد و به بتپرستى پايان خواهد داد.
خديجه از شنيدن اين مطلب خيلى خوشحال شد. مژده آمدن آخرين پيامبر قلب او را شاد كرد.
از همان روز خديجه منتظر شد! منتظرى كه سر از پا نمىشناخت.
به زودى آخرين و كاملترين دين خدا در اين سرزمين ظهور خواهد كرد، جبرئيل نازل خواهد شد و سخن خدا را براى بشر خواهد آورد.
از همان روز خديجه به انتظار نور نشسته است. او دعا مىكند كه هر چه زودتر اين وعده خدا فرا برسد.
* * *
خديجه شنيده است كه وقتى آخرين پيامبر خدا ظهور كند با مشكلات زيادى روبرو خواهد شد و بتپرستان او را اذيّت و آزار خواهند كرد.
مردمى كه ساليان سال، بتها را پرستيدهاند، چگونه باور كنند كه اين بتها چيزى جز سنگ نيستند؟
نسل در نسل براى آنها از قداست اين بتها سخن گفتهاند. طبيعى است كه در مقابل حرف جديد موضع بگيرند و دشمنى كنند.
خديجه همه اينها را مىداند و به فكر يارى آخرين پيامبر خداست.
او خوب مىداند كه تبليغ دين آسمانى نياز به پول و ثروت دارد، براى همين او به تجارت رو آورده است و با هدفى مقدّس به فعاليّت اقتصادى مشغول است.
او مىخواهد با ثروت خويش، آخرين پيامبر را يارى كند. اين هدف مقدّس است كه به او هم انگيزه مىدهد و هم بركت!
* * *
مردانى كه بوى پول به مشامشان رسيده است به خواستگارى خديجه مىآيند؛ امّا خديجه همه آنها را خوب مىشناسد و همه را نااميد مىكند.
آخر چگونه با كسى ازدواج كند كه عشق بت و پول در دل دارد؟
درست است كه ابوسفيان يكى از ثروتمندان بزرگ اين شهر است؛ امّا خديجه هيچ علاقهاى به او ندارد.
خديجه چگونه مىتواند با كسى كه مردم را به بتپرستى تشويق مىكند ازدواج كند؟
پادشاه يمن هم نه به طمع ثروت خديجه، بلكه به دليل زيبايى ظاهرى آن بانو به خواستگارى آمده است؛ امّا او نيز آتش پرست است و چندان فرقى با ابوسفيان ندارد.
خديجه به خداى يكتا ايمان دارد و از همه بتها بيزار است. او به آرمان بلند خود فكر مىكند. او مىخواهد وقتى آخرين پيامبر ظهور كند بتواند بدون هيچ مزاحمى، حق را يارى كند؛ همان پيامبرى كه از نسل ابراهيم عليه السلام است.
تعداد بازديد: 148

